حكيم زجاجى
182
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
نگونبخت ناگاه بيمار شد * به بند بلاها گرفتار شد به درد شكم شد گرفتار مرد * زمان تا زمان آه و فرياد كرد 175 خروشيد و جوشيد و با كس نگفت * ز هركس كه بد رنج خود مىنهفت بد او را يكى مرد ترسا پزشك * بباريد حجاج خونين سرشك بد از روم و نامش تياذوق بود * به دانش ز گردون گرو مىربود پزشك پسنديده را گفت مير * كه اين رنج من خوار و آسان مگير مرا در شكم مار يا اژدهاست * پلنگ است يا خود نهنگ بلاست 180 كه گويى جگر بند من مىخورند * روانم به راه عدم مىبرند پزشك از ره دانش و عقل و راى * بدانست آن رنج را سر ز پاى بياورد يك ذره از گوشت خام * بر ابريشمى بست از راه نام به حلقش فروهشت و دم دركشيد * چو شد ساعتى ريسمان بركشيد نگه كرد بد پر ز كرم سياه * برآمد ز حلقش به ناكام آه 185 به دو گفت كاى مير كار تو بود * ندارد پزشكى من هيچ سود چو درد تو را نيست درمان پديد * ببايد اميدت ز گيتى بريد تو را علتى هست اندر جگر * رسيدست زخمت ز جاى دگر زمان تا زمان صعبتر گشت رنج * ببريد دل زاين سراى سپنج بناليد و دردش قوى بود سخت * بدانست كز مرد برگشت بخت 190 ز دشمن نهان كرد رنجى كه داشت * به هر جاى صاحب خبر برگماشت برفتند هر جاى بازآمدند * چو شمع از عنا در گداز آمدند بگفتند با مير كاى كامكار * بگشتيم هرجا يمين و يسار يكى گفت دوزخ خداى جهان * پى او پديد آورد از نهان دگر گفت و آن خود ببايد شنيد * خدا دوزخ از بهر او آفريد 195 يكى گفت دوزخ حقيقت خود اوست * كه بدريد بر مؤمنان مغز و پوست چو بشنيد حجاج گفت اى خدا * به نيك و به بد خلق را رهنماى نگردم ز فضل تو نوميد من * نيم همچو ضحاك و جمشيد من اگر خود زمين پرگناه من است * نه آخر به توحيد راه من است به بصرى بگفتند از اين برشكفت * كه حجاج در نزع زاينگونه گفت