حكيم زجاجى

183

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

[ سپس ] با بزرگان دين گفت باز * گر آن فاسق فاجر رزم‌ساز 200 . . . يابد او در بر عام و خاص * ز دوزخ بدين قول يابد خلاص چو رنج بداختر . . . شد عظيم * دلش از خود و كار بد شد دونيم پشيمان شد از كرده‌ها خسته مرد * زمان تا زمان آه و فرياد كرد از آن مذهب زشت خود بازگشت * دلش با غم و محنت انباز گشت جزع كرد و زارى و [ سودش ] نبود * وزيرش در آن‌دم زبان برگشود 205 يزيد از پى مسلمش نام بود * يكى نامور مرد خودكام بود به حجاج گفت اى دلاور امير * چه دارى بدين‌گونه بانگ و نفير كس از مرگ زاين‌گونه زارى نكرد * براى خود اين سوگوارى نكرد كه تو مىكنى اى سرافراز مرد * به يزدان ز نوحه دمى بازگرد به دو گفت حجاج فرياد من * نه از بهر مرگ است در انجمن 210 پى خون‌هايى كه من ريختم * وز آن فتنه‌هايى كه انگيختم به محشر جواب خدا چون دهم * دل و ديده زاين غصه در خون نهم وزير پسنديده گفت اى امير * كسى را نكشتى تو بر خيره خير نكردى به بيداد و بىراه خون * نه مظلوم كشتى ، نه مرد زبون بدانديش حجاج هيهات گفت * برون كرد رازى كه بد در نهفت 215 كه آن روز ، گر من بوم مير داد * تو باشى گواه من اى پاك‌زاد همه كار دشوار آسان بود * ز ما هركه باشد هراسان بود از آن روز مىترسم اى كامكار * كه حاكم بود ذات پروردگار سرانجام از آن مرد برگشت بخت * چو حجاج سوى عدم برد رخت نبد سالش افزون ز پنجاه و چار * فرو شد به خاك آن سر نابكار 220 دو ده سال اندر جهان مير بود * بدانديش با راى و تدبير بود شنيدم كه از مطبخ نامدار * به يك روز خوانچه فزون از هزار برون آمدى از پى خاص و عام * بر آنجا ز هرگونه بودى طعام به هر خوانچه بر نيمهء گوسپند * نهادى پى نام و بانگ بلند يكى صحن حلوا و ماهى چهار * از اين كم نبودى به ليل و نهار 225 براى شكم كرد گيتى خراب * وزآن خورد خون سران همچو آب