حكيم زجاجى

179

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

اگر مير حجاج دل پرستيز * بريزد ز من خون دل ، گو بريز سعيد دلاور از آن برشكفت * نترسم من از تيغ حجاج ، گفت بلى شرم دارم ز پروردگار * كه بگريزم از خنجر تاجدار برفتند از آن جايگاه آن سران * به نزديك كوفه شد از هر كران 95 شب تيره مرد موكل به خواب * چنان ديد كز آسمان آفتاب ورا گفتى اى مرد ، بيدار باش * به خود بر نثار شقاوت مپاش به خون سعيد جبير اين زمان * مكن خويشتن را گرفتار ، هان دوم روز آمد به نزد سعيد * به دو گفت روحم چنان خواب ديد تو برخيز و بگريز ، با جان ستيز * مبر ، تا نبينى دم رستخيز 100 سعيد اين‌چنين گفت و آن بود راست * توكل يقين بنده را بر خداست چو در كوفه رفتند دل پر ز درد * روان شد به نزديك حجاج مرد بيان كرد با او ز رهبان و دير * ز شير و كرامات پور جبير بر او بانگ زد ، گفت بىمر مگوى * مبر خويشتن را برم آب‌روى مگو بيش با ما ازاين‌سان سخن * كه در دل مرا ز اوست كين كهن 105 ورا سوى زندان بر و بازدار * موكل تنى چند بر وى گمار ببردند آن هر دو را زير بند * به زندان فكندند خوار و نژند دوم روز فرمود كاو را برم * بياريد تا كار او بنگرم بيامد خرامان سعيد جبير * پرانديشه زاين اختر تيزسير بدانديش حجاج بىعقل و راى * بر خويشتن كرد او را به‌پاى 110 چنان گفت حجاج با او سخن * كه هر تن كه بود اندر آن انجمن گمان برد كاو را كند عفو مير * به دو گفت حجاج كاى تيزوير بگو تا ز نيكى به گيتى چه بود * كه با تو نكردم در اين دور ، زود تو را دادم اى نامبرده قضا * به حكم تو دادى همه كس رضا خزينه همه در نظر داشتى * به انبارها سيم و زر داشتى 115 بگو تا چنين است ، گفتا كه هست * دگربار گفت آن سگ بت‌پرست كه دادم تو را نقد سيصد هزار * درم نى ، كه دينار سرخ ، آبدار به درويش دادى تو آن سيم و زر * بر آن هيچ‌كس را نبودى نظر