حكيم زجاجى

180

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به دست خود آن را بدادى تمام * چنين بود ، گفت اى امير همام 120 دگربار حجاج گفت اى سعيد * در آن سال موسم به هنگام عيد كه فرزند اشعث به هندوستان * همىشد به كام دل دوستان تو بودى عيان عارض آن سپاه * فزودم تو را دم‌به‌دم پايگاه همه مال لشكر به دست تو بود * زمان تا زمان قدر تو مىفزود چرا باز بر من برون آمدى * بدين‌جاى جوياى خون آمدى 125 شدى با امام جهان كينه‌كش * بريدى از آن مير خورشيدفش شدى با خدا عاصى اى بدنژاد * نكردى ز نان و نمك نيز ياد چنين داد پور جبيرش جواب * كه اى مير بادانش و كامياب بدم من به چنگال او در اسير * گناهى كه او كرد بر من مگير به دو گفت حجاج كاى بدنشان * چو آمد سوى كوفه با سركشان 130 چو استاد با من برابر به جنگ * چرا كردى آنجاى نزدش درنگ چرا نامدى ناگهان پيش من * كه بودى به جان و به تن خويش من اگر تو از او روى مىتافتى * مرا در دل خويش مىيافتى چو تو پيش من مىرسيدى به كام * همه مردم كوفه از خاص‌وعام به نزديك ما آمدى از فراز * غم و رنج بر ما نگشتى دراز 135 بُدم گفت در بيعت آن سران * ز بيعت نكردند مردان كران پر از خشم حجاج از جا بجست * به‌هم برزد از كينه صد بار دست چنين گفت حالى به پور جبير * كه آن‌دم كه شد كشته ابن زبير تو آن روز بيعت نكردى ، بگوى * بكردم ، چنين گفت آن نامجوى چو بشنيد حجاج ، دشنام داد * ز كينه پراكنده مىكرد ياد 140 بگرداند نامش بدانديش مرد * به مقلوب نام ورا ياد كرد مرا گفت خواندست مادر ، سعيد * به گفتار تو وعد كى شد وعيد ورا خواند باز آن شقى كسير ( ؟ ) * به دو گفت آن مرد خوار و اسير به دو گفت حجاج پردودودم * تو بدبختى و مادرت نيز هم سعيدش دگربار گفت اى امير * نداند كسى عيب ، الا بصير 145 به دو گفت حجاج بىشرم و آب * كه از تو كنون آتشى تيزتاب