حكيم زجاجى

173

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

از آنجا سه فرزانه را راه كرد * فرستاد فرزند خود را به درد پسر پير را بند بر پا نهاد * به نزد برادر فرستاد شاد چو بردندشان بسته نزد وليد * فرو ماند چون آن‌چنان كار ديد ز كار سليمان بدانست باز * هم اندر زمان مهتر سرفراز بفرمود كان بند برداشتند * سر نامداران برافراشتند 260 گرانمايه تشريف‌ها دادشان * به نزد سليمان فرستادشان به نزديك حجاج دون و پليد * فرستاد فى الحال نامه وليد كه دست خود از آل مهلب بدار * مكن بيش با آن سران گيرودار چو بشنيد ، از ايشان جدا كرد بند * برفتند آن سروران بلند به نزد سليمان بادين‌وداد * فراوان ز حجاج كردند ياد 265 ز بيداد آن مرد ناپاك شوم * بگفتند پيش سليمان به روم سرافراز از آن خشم سوگند [ خورد ] * به نزد بزرگان قسم ياد كرد كه گر من شوم بر جهان كدخداى * ببرم سر مرد ناپاك‌راى ز حجاج ملعون برآرم دمار * تنش را برآويزم از فرق دار سليمان چو راه خلافت سپرد * همان سال حجاج ملعون بمرد 270 در اين سال شد سوى مكه وليد * وز آنجا به شهر مدينه كشيد عمر بود اندر مدينه امير * كه چون او نبد زير چرخ اثير يكى روز شد سوى قبر رسول * وليد سرافراز جان اصول وزآنجا سوى مسجد آمد چو باد * زيارت‌كنان مرد بادين‌وداد عمر با يزيد سرافراز بود * كز او ديدهء مردمى باز بود 275 وليد سرافراز پركبر بود * نبود آن‌چنان زير چرخ كبود پر از هيبت و خشم و هول و هراس * بزرگى او را كه گيرد قياس سعيد مسيب در آن جاى بود * به پيش خليفه نه برپاى بود خليفه بر او كرد حالى سلام * جوابش نگفت آن بزرگ امام چنين گفت آن پير روشن‌ضمير * كه اهلا عليك السلام اى امير 280 زمانى باستاد نزدش وليد * سعيد مسيب در او ننگريد خليفه به دو گفت كاى مرد پير * بگو حال خويش از قليل و كثير