حكيم زجاجى

174

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به دو گفت حالم به غايت نكوست * ز دشمن نترسم ، نتازم به دوست براين كنج مسجد نشسته به كام * خدا را پرستم به صبح و به شام 285 وليدش دگربار پرسيد باز * كه برگو ز كار نشيب و فراز به ميدان دانش درانداز گوى * بر من يكى پند پيرانه گوى چنين گفت پور مسيب به مير * كه بر عاجزان كار آسان بگير منه بر سر پشه‌اى بار پيل * كه دنيا نهنگ است در رود نيل فرو برد خواهد كسى را كه زاد * مكن تا توانى ز بيداد ياد 290 رضاى خدا جوى و ديگر مجوى * كزاين‌جا رود آب كامت به جوى چو بشنيد بگريست بىمر وليد * ثنا گفت چون شد برون بر سعيد على پور عبد اللّه نامدار * كه از مير عباس بد يادگار [ به نزد ] وليد آمد از بامداد * چو ديدش به جان‌آفرين كرد ياد به دل در ، ورا از على كينه بود * به جانش درون كينه ديرينه بود 295 به دو گفته بودند كان نامدار * خلافت كند دعوى ، اندر ديار همىگويد از پشت من در جهان * خليفه برون آيد اندر نهان به عباسيان بازگردد مهى * جهان گردد از آل مروان تهى چو آمد برش هيچ پيدا نكرد * اگرچند خونين‌جگر بود مرد سليط سرافراز مولاى مير * سرافراز عبد اللّه بىنظير 300 خليفه ورا داشتى سربلند * كه مردى بدى مهتر و ارجمند سخنگوى و داننده و تيزهوش * لبش در سخن لعل گوهرفروش [ ملا ] زم بدى سال و مه با وليد * ورا از سر مهر برمىكشيد چو روى على ديد آن روز مير * همىخواست تا مرد گردد حقير به دو گفت كاى مرد باهوش يار * سليط است از مهتران اختيار 305 . . . از اهل بيتش زنى * كه چون او نباشد به هر برزنى تو را اين دلاور برادر بود * به دو دادن ماه درخور بود على گفت كاو بندهء باب ماست * كجا يا رد او زاين سران جفت خواست خليفه به دو گفت كاو از شماست * نبايد سخن گفت الا كه راست به دو من ز قوم شما زن دهم * تو ندهى به دو زن ، بلى من دهم