حكيم زجاجى

172

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ششم را به نيزه بدريد بر * ز هفتم به زارى ببريد سر 230 مرا گفت هان ، نوبت توست ، خيز * بيا تا ببينى ز من رستخيز من از وى زمانى امان خواستم * زبان را به لابه بياراستم امان داد تا برنشستم بر اسب * برفتم برش همچو آذرگشسب زدم نيزه بر سينهء مرد كار * ز پشتش برون شد سنان همچو مار يكى ديگر آمد بينداختم * سيم را به‌زودى بپرداختم 235 بكشتم من آن هفت كس را به درد * به يارى و نيروى جبار فرد از آنجا سوى خيل بازآمدم * بر باب خود سرفراز آمدم مرا باب حالى بفرمود بست * تنم را به زخم پياپى بخست صدم چوب محكم بزد بر سرين * خروشيد مانند شير عرين نگفتم تو را ، گفت آن نامدار * كه از خيل بيرون مشو زينهار 240 به فرمان من ره [ نپيموده‌اى ] * بگو زودتر تا كجا بوده‌اى بگفتم به دو حال ، باور نكرد * چو بشنيد حالى فرستاد مرد سواران برفتند و بازآمدند * سرايان بر سرفراز آمدند بگفتند با او ، ز من عذر خواست * چو بشنيد گفتار من بود راست چو بشنيد حجاج گفتا دروغ * نگيرد بر مرد دانا فروغ 245 به زندان فرستادشان بسته باز * برفت اندر آن روزگار دراز سرانجام آن هر سه بگريختند * ز بيداد حجاج خون ريختند ز كوفه برفتند مانند باد * به نزد سليمان بادين‌وداد به زنهار او درگرفتند جاى * در آن بوم‌وبرزن فشردند پاى به شهر فلسطين بد آن شهريار * گرفتند در خدمت او قرار 250 سليمان پى هر سه تن چون بهشت * يكى نامه نزد برادر نبشت كه آن قوم در زينهار من‌اند * بر من دم بندگى مىزنند ببخش آن سه مرد جوان را به من * ببخشيد آن مفخر انجمن فرستاد نزد برادر پيام * كه تيغ جفا برمكش از نيام ببند آن سه تن را بر من فرست * بمان جاودان خرم و دين‌درست 255 سليمان چو بشنيد دلتنگ شد * رخش زرد همرنگ نارنگ شد