حكيم زجاجى

166

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به هرجا كه بد مهترى نامدار * گرفت آن بروبوم را در حصار طعام اندر آن جايگه تنگ شد * به زر قيمت غله هم سنگ شد بشد فصل ماخور و آمد خزان * بپژمرد بر تاك برگ رزان در آن كار نيزك پرانديشه شد * درونش ز انديشه چون بيشه شد 75 ز سرما بترسيد و از فصل دى * يكى مهربان بد ، سلم نام وى شنيدم كه نيزك ورا بود دوست * به يك‌جا بده همچو با مغز پوست چو مهتر بدان يار فرزانه گفت * كه يك شب در اين قلعه رو از نهفت به نيرنگ و افسون زبان برگشاى * مگر نيزك آن كافر تيره‌راى ز بالا به قول تو آيد به زير * در آن شهر شد مرد مانند شير 80 ز هر صنف نعمت درآن شهر برد * ز راه كرامت به نيزك سپرد به دو گفت كاى مهربان يار من * براى تو بد درد و تيمار من شنيدم كه در شهر خوردى نماند * دلم از غمت خون ز ديده براند نهان بهر تو بر فراز آمدم * شب تيره زآن چاره‌ساز آمدم براى تو آوردم اندك خورش * كه يابد از آن جسم تو پرورش 85 هر آن‌گه كه كم شد شما را طعام * بيارم ز پنهان برت صبح و شام و ليكن دلم بهر تو پرغم است * همان چشم از درد تو پرنم است كه اين مردم اينجا به تنگ اندراند * يكايك به كام نهنگ اندراند مبادا كه چون كار گردد دراز * ز تو دست گيرند اين قوم باز از اين قلعه ناگه به بيرون روند * مبادا كه با دل دگرگون روند 90 شما را بگيرند و با خود برند * دل و روى تو نامور ننگرند اگر تو به زنهار آيى برون * به هرجا تو را من شوم رهنمون نمانم كه بر تو وزد باد سرد * و يا برنشيند به روى تو گرد به دو گفت نيزك تو فريادرس * كه فريادرس جز توام نيست كس سليم سرافراز دادش جواب * كه بيرون شدن هست عين صواب 95 تو را من رهانم ز چنگ قتيب * بخوانم بر او خطبه‌ها چون خطيب وى از قول من سر نخواهد كشيد * تو زاو شربت غم نخواهى چشيد برون رفت نيزك به قول سليم * به تن لرز لرزان و دل پر ز بيم