حكيم زجاجى
147
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به يكبارگى سر برافراشتند * همه مردمان بانگ برداشتند اگر پير بد گفت ، اگر كودكى * نخواهيم از آل مروان يكى نخواهيم عبد الملك را نشان * نه حجاج را مهتر سركشان به فرزند اشعث بگفتند تيز * كه بر خاك ره آب خود را مريز 75 تو گر سير گردى ز پيكار و جنگ * برو دور شو زاين ميان بىدرنگ كه ما ديگرى را بهدست آوريم * سر شاميان را به نى بسپريم ز گفتارشان مير خاموش گشت * به كام اندرش زهر چون نوش گشت محمد هم اندر زمان گشت باز * به نزديك حجاج شد سرفراز نكوهيده حجاج از آن شاد شد * ز بند غم و غصه آزاد شد 80 فرستاد عبد الملك را پيام * كه تيغ جفا برمكش از نيام به فرمان دشمن مكن هيچ كار * دمار از همه بدسگالان برآر رعيت هر آنگه كه گردد دلير * سر شه ز بالا درآيد به زير مرا پيش تو بهتر اى شهريار * به فرمان تو مىكند بنده كار رعيت چو بر شاه يابد مجال * چه خواهد ، سرش را كند [ پايمال ] 85 شنيدى تو از كار اهل عراق * كه كردند با مير عثمان نفاق بدانديش فرزند اشتر چو شير * بشد پيش عثمان ز اول دلير به دو گفت با جمع غوغا لعين ( ؟ ) * كه بر ما ستم مىكند مير دين كند ظلم بر ما سعيد بن عاص * به جان آمد از وى دل عاموخاص ز ميرى كوفه ورا باز كن * تو ما را به دو گردنافراز كن 90 به فرمان ايشان ورا باز كرد * ز دست زمانه قفا خورد مرد رعيت ز سلطان نياورد ياد * دگر بازرفتند مانند باد تو را خود نخواهيم گفتند ، امام * چو زآنگونه برخاست غوغاى عام بگفتند او را به زارى زار * بينديش از اين مردم نابكار فرستاد عبد الملك سرفراز * پيام نكوهيده حجاج باز 95 كه تو كامران باش بر كار خويش * مكن سست از اين بيش بازار خويش كه ما حجت از خلق برداشتيم * چو در كار دنيا نظر داشتيم تو زاين بيش انديشه در دل مدار * اميرى تو بر لشكر نامدار