حكيم زجاجى

139

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

مقدم عطيه به پيش اندرون * سپاهش همه دست شسته به خون 50 سوى پارس و كرمان شد از گرد راه * بدان جايگه گشتش افزون سپاه دگربار حجاج را خلع كرد * ز عبد الملك بود بيزار مرد از آن كار حجاج را شد خبر * فرستاد پيكى چو مرغى بپر به عبد الملك داد از آن آگهى * دماغ سران شد ز دانش تهى مدد كرد حجاج را شهريار * فرستاد از شام بىمر سوار 55 روان كرد فرزند اشعث چو شير * بيامد به اهواز تند و دلير طلايه برون كرد حجاج زود * فرستاد بر راه لشكر چو دود به ذالحجه از سال هشتاد و يك * به‌هم برفتادند هر دو يزك ز نزديك آن لشكر پرستيز * بشد خيل حجاج اندر گريز به نزديك حجاج بازآمدند * جگر خسته ، دل پرگداز آمدند 60 ز اهواز حجاج گرديد باز * سوى بصره شد مهتر سرفراز چو فرزند اشعث خبردار شد * جهان را به نوعى خريدار شد از آنجا كه بد ، عزم اهواز كرد * دلاور درى از جفا باز كرد ز دشمن در آن [ جاى ] مردان بكشت * زمان تا زمان گشت تند و درشت به حجاج مهلب يكى نامه كرد * ز دانش در آن نامه هنگامه كرد 65 كه اين خيل كز تو بپيچيد سر * سپاه تو بودند اى نامور دل‌آزرده گشتند از كار تو * نهادند رخ سوى آزار تو به بوى زن و كودك و خان‌ومان * برفتند چون اژدهاى دمان سوى خانهء خود نهادند روى * اگر تو شوى اين زمان جنگجوى به پيكار ايشان ببندى كمر * بگيرى بر آن مردمان رهگذر 70 بكوشند با جان پى زاد و بود * ندارد تو را كوشش و رزم سود ندارى تو در جنگ آن قوم پاى * بمان كوفه و بصره هر دو به جاى تو را به كز آنجا شوى دور تر * بيايند اين لشكر كينه‌ور چو فرزند و زن را ببينند روى * فرو ميرد اين آتش جنگ‌جوى پس آنگه [ اگر ] جنگ سازى رواست * بگفتم تو را هرچه آن بود راست 75 چو برخواند آن نامه حجاج شوم * برون رفت حالى از آن مرزوبوم