حكيم زجاجى
138
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بلاى شما خواست حجاج شوم * كه ننگ است نامش به هر مرزوبوم سپاه ابو بكره زاين كشته شد * عبيد اللّه مير سرگشته شد 25 به خون شما ميل دارد امير * نخواهد بجز فتنه و داروگير منم اين زمان با شما همنفس * نگه كرد بايد يكى پيشوپس چو گويند من عهد را بشكنم * همه نام نيكو به خاك افكنم شوم باز با هندوان جنگجوى * يقين خون چو آب اندر آيد به جوى بزرگان همه بانگ برداشتند * ز حجاج خون در جگر داشتند 30 بگفتند با مير فرزانه راست * كه حجاج ملعون بدانديش ماست عدوى خداى جهان است مرد * به فرمان او چون توان كار كرد به يكبار بيزار گشتيم از او * بساط بدى درنوشتيم از او اگر ما بدين خصم يابيم دست * شود شاه زنبيل ما پست پست به هند اندرون پادشاهى وراست * بدين مىكند كار اسلام راست 35 وگر كشته گرديم او را چه باك * فشاند به ما بر ، بدانديش خاك همه مال ما را برد بهر خويش * فشاند به ما در نهان زهر خويش بگفتند با عبد رحمان مير * كه ماييم با تو چو با شهد ، شير بكردند بيعت ورا مهتران * بر او آفرين خوان دلاور سران ز عبد الملك روى برتافتند * ز حجاج دون رنج مىيافتند 40 فرستاد نزديك زنبيل شاه * كه من برنگردم ز رسم و ز راه براى تو اى مهتر انجمن * شدم دشمن جان حجاج من كنون مىشوم نزد او جنگجوى * اگر من ورا اندر آرم به روى ببرم سرش را فرستم برت * نيايم دگر پيش در كشورت نخواهم ز تو جزيه اى شهريار * شما را شوم من به هر كار يار 45 وگر بر من آيد ز دشمن شكست * تو را بايد اى كامران بار بست مرا دادى اى كامران زينهار * نگردى ز من دور ليل و نهار نمانى كه بر من وزد باد سرد * بر اين عهد بستند و پيمان بكرد فرستاد ميرى به شهر زرنگ * نشاندش در آن بوم و آمد به جنگ سرافراز از سيستان بازگشت * چو اقبال با بخت انباز گشت