حكيم زجاجى

129

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ز شامى يكى تن نشد بازپس * فرو بست بر نامداران نفس بفرمود سفيان در آن داروگير * [ كه تا ] دست بردند گردان به تير ز ابر كمان تير همچون تگرگ * بباريد بر تارك و خود و ترك شبيب لعين در زمان حمله كرد * بدان تا برآرد از آن قوم گرد 160 فرستاد سفيان سوارى هزار * به يارى بر مردم نامدار شبيب بنفرين شد از رزم دور * دلش سير گشت از سراى سرور [ شب ] آمد از آن رزم گشتندباز * برفتند گردان نشيب و فراز شبيب دلاور يل كامياب * همىخواست رفتن از آن روى آب پلى بود بر آب صرصر بزرگ * بدان جايگه رفت مرد سترگ 165 شبيب بنفرين ناهوشيار * بر اسب قوى كا . . . خانه‌دار به پيش اندرون بد يكى ماديان * از آن ماديان مرد را شد زيان برآورد اسب سرافراز دست * سوى ماديان رفت چون پيل مست چو بر ماديان رفت اسب سمند * درافتاد حالى ز تل بلند نگون اندر افتاد اندر [ به رود ] * شبيب آن نفس [ داد ] جان را درود 170 شبيب بنفرين ز شوم‌اخترى * فرو شد به دريا ز بدگوهرى برآمد چنين گفت آن كندوير * كه اين بود . . . دگر ره فرو شد بداختر به آب * برآمد دگربار پردرد و تاب چنين گفت كاين حكم و امر خداست * سر خلق بر آستان فناست سيم ره فرو شد ، برآمد به درد * خدا را به نام دگر ياد كرد 175 پسين ره فرو رفت و نامد پديد * ز پيكار و كوشش فرو [ بست ] اميد خبر شد ز ناگه بر مادرش * كه شد كشته فرزند نيك‌اخترش چنين گفت مادر به مردم جواب * كه هرگز نشد كشته آن كامياب دروغ است و باور مداريد اين * كه برجاست آن سرور بىقرين . . . نزدش خبر * كه مروان جوانمرد والاگهر 180 نمردست ، مادر بدان قوم گفت * نرفتست آن نازنين در نهفت چو گفتند كافتاد مهتر در آب * دلش گشت بر آتش غم كباب خراشيد رخسار و ببريد موى * به رخ بر ز ديده روان كرد جوى