حكيم زجاجى
120
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
95 فرستاد يزدان مرا بر شما * زنم آتش خشم و كين در شما اراجيف هركس كه گويد خبر * زبانش ببرم ، پس آنگاه سر كسى كاو ز مهلب هزيمت گرفت * بيامد بدين شهر و قيمت گرفت رود پيش مهلب از اين جاى باز * وگر آنكه جايى نشيند به راز به يك جاى هرگز مياييد جمع * فروزان مباشيد مانند شمع 100 به شهر اندرون كس نيايد سوار * ز بازارى و مردم پيشهكار كسى با كسى گر كند رزم ياد * سرش را ببرم به شمشير داد زنش بيوه گردد ، پسر هم يتيم * ببينى تنش را فتاده دونيم سران ( ؟ ) چون در خطبه اينجا رسيد * يكى هول در مردم آمد پديد عمير كه آن سنگ در چنگ داشت * براى زدن بر سرش سنگ داشت 105 بيفتاد از دست او بىخبر * چنان منفعل گشت و آسيمهسر ز آتش در آن مزگت افكند دود * به لرزه فتادند از او هركه بود نكوهيده حجاج سوگند خورد * خدا را به نام مهين ياد كرد كه من آنچه گفتم به جاى آورم * دل و روى كس در جهان ننگرم شنيدم كه از مهلب نامدار * سپه [ آمد ] و كرد اينجا قرار 110 امان دادم اين مردمان را سه روز * چهارم چو بفروخت گيتى فروز بگردم همه شهر شيب و فراز * يكى گر بود مانده آنجاى باز سرش را ببرم به شمشير تيز * نبايد دراين كار بردن ستيز ببايد شدن زود بستن كمر * شما را از اين كار كردم خبر بر خويشتن خواند حالى دبير * به دو داد فرزانه فرمان مير 115 سر نامه آن نامور باز كرد * بر مردمان خواندن آغاز كرد به اول ز عبد الملك بد سلام * چو اينجا رسيد آن دبير همام همه خلق بر جاى خاموش بود * جواب سلامش فراموش بود بدانديش حجاج شد تند و تيز * چنين گفت خواننده را از ستيز كه اينك « 1 » دهن را مكن باز بيش * همىباش خاموش بر جاى خويش
--> ( 1 ) كه اسك