حكيم زجاجى
119
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ايا اهل كوفه من آن نيستم * به دل با شما مهربان نيستم 70 كه چون دست از پاى برهم زنند * گريزان شوم تا مرا نشكنند « 1 » و يا چون دگر مهتران بىستيز * به بانگى شوم از شما در گريز از اينش غرض بود پور زياد * ز نعمان دراين نكته آورد ياد مرا مير عبد الملك زاين ميان * گزين كرد از انبوه كوفيان ز اول دهانم ز هم باز كرد * چو دندان من ديده شد شادمرد 75 فرستاد دانسته اينجا مرا * مبينيد كوتاه و تنها مرا كه دستم دراز است در كارها * خرد هست و مردى به انبارها سعادت كه گشتست همراه من * ز اقبال وز دولت شاه من بر اين دودمان برنيامد كسى * در اين غصه مردند مردم بسى امير جهان داشت بسيار تير * نگه كرد و بگزيد يكيك امير 80 به دندان همه تيرها را گزيد * مرا از ميان همه برگزيد چو اندر كمان خرد راند تير * بينداخت من بنده را ناگزير بدانسته بد فعل اين كوفيان * كه با كس نرفتند خوش در ميان شما را بسى فتنهها در سر است * به سر بر شما را چهل افسر است همه فتنه از سر به بيرون كنيد * مبادا كه نيرنگ و افسون كنيد 85 بداريد « 2 » از بد به يكبار دست * كه در دست من از هنر كارد است درختى است در باديه سلمه نام * بود بر زمين برگ و شاخش تمام به هم باز بندند برگش بجاى * كه تا مردم استند زيرش بهپاى زنم چوب چندان شما را به سر * كه گرديد « 3 » چون چرخ زيروزبر ببرم سر بدسگالان بجاى * نمانم ز بدكيش يكتن بهپاى 90 بدان را كنم از بدن پوست باز * بدانسان كه از چوب يا از پياز ببندم شما را به يك جاى سخت * بدانسان كه بر سلمه برگ درخت بدانسان كه اعرابى بىنصيب * زند چوب بر اشتران غريب شما را كنم من بدانگونه نرم * كه از جفت در خانه ، داريد شرم
--> ( 1 ) بشكنند ( 2 ) نداريد ( 3 ) كردند