حكيم زجاجى

118

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

45 چو پر شد ز مردم سراى خداى * نكوهيده حجاج آمد به‌پاى به منبر يكى خطبه آغاز كرد * نبرد آن نگون ، نام جبار فرد . . . خداوند بگشاد لب * بماندند از آن مرد مردم عجب نكرد از رسول خداوند ياد * جهان بود در پيش چشمش چو باد چو خطبه نكوهيده آغاز كرد * عمامه ز رخسار [ خود ] باز كرد 50 بگفتند كاين آن نژنداختر است * كه بر مشركان زمانه سر است از اين بدنشان گشت كعبه خراب * روان كرد اندر حرم خون چو آب عبيد اللّه كامران را بكشت * فراوان سران را به خون در سرشت به اول بدانديش او [ راه ] كرد * ز هول و نهيبش فلك آه كرد « 1 » بداختر به اول ز بد نام برد * ز مردم بدين لفظ آرام برد 55 چنين گفت بدرگ به هول و نهيب * كه هر كاو بدى كرد بيند نشيب هر آن كاو سگى كرد از آن نگذرند * چو شد كشته ناگه سگانش خورند كسى كاو بد آمد ز نابخردى * نشانم ورا بر سمند بدى ز بالا نظر كردم اكنون به زير * سگانند زيرم نشسته دلير ز گردن همه موىها ريخته * نگون از درختى برآويخته 60 بدان‌سان كه من كردم اكنون نگاه * بدان‌روى ، و اين ريش‌هاى سياه عمامه بپيچيده اندر گلو * ببرم سران را به خنجر گلو نظر مىكنم سوى مروان پير * نشسته چو بهرام و كيوان و تير شود سرخ آن ريش‌هاى سفيد * ز خون تا ببريد از جان اميد من آن نيستم اى نگون‌اختران * كه باشم به نرمى چو آن ديگران 65 كه ماليد آن خلق را همچو موم * بد آيد شما را از اين بخت شوم اميران كه پيش از من اينجا بدند * گهى با سپه گاه تنها بدند شكستند چون مومشان زير دست * نحورديت ( ؟ ) از پاى و كرديت ( ؟ ) پست بدين يك سخن زآن سران كرد ياد « 2 » * كه بودند با دانش و دين و داد على مرتضى و حسين و حسن * چو مختار و چون مصعب صف‌شكن

--> ( 1 ) مرد ( 2 ) باز