على اكبر سعيدى سيرجانى
مقدمه 18
وقايع اتفاقيه ( مجموعه گزارشهاى خفيه نويسان انگليس در ولايات جنوبى ايران از سال 1291 تا 1322 قمرى ) ( فارسى )
بالا مىروند و مىبينند " اين حرفى كه سياووش ميرزا زده تمام دروغ است نه اسباب شربى است نه اسباب قمارى است ، خصوصا اينها اشخاص شرابخوار و قمارباز نيستند ، هر كس با عيال خود نشسته است " و از تسلطى كه اوباش و اراذل بر جان و مال و حيثيت مردم يافتهاند و هركس خود را مأمور اجراى حدود شرعى مىداند و . . . و صحنههاى حيرتانگيزى از اين قبيل و بدتر از آن ، فريادتان را بر آسمان برد كه : نفرين بر اين ديارى كه آدميزاد از تعرض اوباش و اراذل نه در دهات دورافتادهاش مصون است و نه در پستوى خانهاش . و چون با خطر تيغ عريان در كف زنگى مست و تفنگ آماده در دست مأموران زبان نافهم روبرو نگشتهايد ، بشيوهء مدعيان كنار گود مردم وحشتزدهء اصطهبانات را به باد ملامت گيريد كه چرا نماندند و از خانمان و زن و فرزند خود دفاع نكردند ، و من آنم كه رستم قوىپنجه بود . . . شايد شيوهء رسيدگى به تظلمات بر حيرتتان بيفزايد كه چگونه افراد دزدزده و مالباخته را مىگيرند و حبس مىكنند و تا قلق و رضايتنامه ندهند آزادشان نمىكنند ، و بر اساس چه قانونى مسافر رهزنگزيدهء بشكايت آمده را تو سرى بسيار مىزنند كه چرا از اين راه عبور كردى و تاجرى را - كه شبانگاه پسرش به كارى رفته است و لختش كردهاند - جريمه مىكنند كه چرا اين موقع شب پسرت را بيرون فرستادى ، و حضرات لشنى را كه از دست عامل ظالم به تظلم آمدهاند كه در هشتصد تومان جمع دو هزار تومان اجحاف كرده است ، از بست بيرون مىكشند و به دست همان عامل مىسپارند تا حسابى تنبيهشان كند . ياد ديوان بلخ را در خاطره شما زنده كند . شايد با مطالعهء دوران حكومت فرهاد ميرزا معتمد الدوله كه اهل خشونت است و شدت عمل و مىخواهد با ايجاد رعب و وحشت پايههاى حكومت خود را مستحكم كند و در يك روز 16 نفر را گوش سوراخ مىكند و چهار نفر را دست مىبرند و ده نفر را گچ مىگيرد و مستان و مىخوارگان را چوب بسيارى مىزند و لبهايشان را مىدوزد و مهارشان مىكند و در كوچه و بازار مىگرداند تا عبرة للناس باشد و سرهاى بريده را چهل روز و پنجاه روز از حصار نارنج قلعه آويزان مىكند و جماعت يهود را كه استثنائا مظلوم واقع شده و مورد تعدى قرار گرفته و فرياد دادخواهى سردادهاند چوب مىزند و جريمه مىكند و مقصران را حضورا طناب مىاندازد و مباشر كوار را براى پانزده تومان باقى زير چوب مىكشد و حتى از شكنجه بىگناهان پروايى ندارد و بيست نفر كازرونى را هركدام پانصد تازيانه مىزند كه بلكه چيزى بروز كنند و چيزى وجود ندارد كه بروز كنند و رعاياى لشنى را مىگيرد و گوشهايشان را مىبرد و روز بعد معلوم مىشود كه بىگناه بودهاند ، و سرانجام غرور مرد بجايى مىرسد كه حاضر به قبول