على اكبر سعيدى سيرجانى

مقدمه 17

وقايع اتفاقيه ( مجموعه گزارشهاى خفيه نويسان انگليس در ولايات جنوبى ايران از سال 1291 تا 1322 قمرى ) ( فارسى )

با مواجب حد اكثر سالى صد تومان چگونه صاحب سرمايه‌اى شده است كه گوشه‌اى از آن سه هزار و هفتصد تومان است ؟ و در جستجوى منابع درآمد مأمورانى از اين قبيل برآييد و در چند صفحهء بعد به اين خبر برخورد كنيد كه " اين اوقات شبها دكان و خانه بيشتر از سابق بريده مىشود و دزد هم از قرارى كه مىگويند از عمله‌جات حاجى آقاجان فراش‌باشى بيگلربيگى است و هرچه سرقت مىشود ديگر ممكن نيست پيدا شود " . و اين اخبار حيرت‌انگيز سروكارتان را به فهرست مطالب كتاب بكشاند و با استفاده از عنوان تعدى فراشها ، به سراغ صفحات مورد نظر برويد و با مطالعهء مطالبى به مراتب حيرت‌انگيزتر تسليم اين عقيده شويد كه دزدى و تجاوز و تعدى ريشه در خون ما ملت دارد ، ريشه‌اى مزمن كه بركندنش محال مىنمايد . شايد با شنيدن شرح مظالم حكومت و مأمورانش ، و با ديدن مواردى كه سروكار حكومت ظالم ضعيف‌آزار با خارجيان قوىپنجه است و در برابر تحكمشان كوتاه مىآيد و حتى جرأت ندارد به توقيف دزدى مبادرت كند كه خود را از بستگان دولت بهيه اعلام كرده است و با خواندن عواقب خطرناك توهين به وكيل شه‌بندر عثمانى و تماشاى قدرت‌نمايى سفارت روس در حمايت از تاجرى كه خود را از ستم هموطنانش به سايهء بيرق او كشانده است و واهمه‌اى كه صاحبديوان از رنجش عليامخدرهء اسميت صاحب دارد و پانصد تومان از جيب مباركش با نامهء عذرخواهى به آستانهء او تقديم مىكند ، با غرور ملى خود به ستيزه برخيزيد كه در حال و هوايى چونين اگر من هم بودم ترك تابعيت اين حكومت ستمكار زيردست آزار مىگفتم و با توسل به نوكران اجانب جان و مال خود را از تعدى اينان رها مىكردم . شايد خواندن حكم تلگرافى ظل السلطان كه : " سوار بفرستيد اصطهبانات را بچاپند و اشرار را بگيرند و عيال آنها را اسير كرده به شيراز بياورند " ، و متعاقب آن شنيدن اين خبر كه مردم اصطهبانات از ترس هجوم سربازان دولت شهر را گذاشته و به كوه فرار كرده‌اند و در اين گيرودار وانفسا " به قدر ده دوازده طفل از تشنگى مرده‌اند " ، و از آن حيرت‌انگيزتر اقدامات مشعشع نواب عين الملك كه براى مصادرهء ميراث خان لارى روانهء لارستان است و تا جهرم كه رسيده " ديگر آبادى براى هيچ ده و دهكده‌اى نگذاشته است ، بلكه تا دو سال ديگر هم آبادى پيدا نخواهد كرد " ، و از آن وحشتناك‌تر اقدام حاكم نيريز كه به انتقام‌جويى از كسانى كه به شيراز رفته‌اند تا از تعدى او شكايت كنند " تفنگ‌چى برداشته و رفته خانهء آنها را آتش زده و غارت كرده " و مشاهدهء دسته‌گلى كه نواب سياووش ميرزا در عالم مستى به آب مىدهد و حاكم بىتجربه را تحريك مىكند تا بيست سى نفر فراش و گزمه براى دستگيرى جماعت عياش و مىگسار بفرستد ، و فراشان نيمه‌شب از ديوار خانه مرد محترمى