على اكبر سعيدى سيرجانى

مقدمه 5

وقايع اتفاقيه ( مجموعه گزارشهاى خفيه نويسان انگليس در ولايات جنوبى ايران از سال 1291 تا 1322 قمرى ) ( فارسى )

ستمگريها و زياده‌رويهاى ساليان اخير تدارك نبيند و نمونه‌هاى مشروحى از حرص مسندنشينان و فساد صاحب‌منصبان و ياوه‌سراييهاى قدرت‌طلبان و وقاحت مدحت‌گران و ريخت و پاشهاى بىجا و شهوت‌رانيهاى هنرنما بر صفحهء كاغذ نياورد و براى آيندگان باقى نگذارد ، چه بسا كه سى سال ديگر نسل كم حوصله و آسان‌پسند آن روزگار ، انقلابى به اين وسعت و بنيان‌كنى ، را محصول اختلاف قدرت‌طلبان پندارد يا رقابت يكى دو حزب بىطرفدار ، يا اشارهء سفارت فلان كشور يا تحريك فلان سازمان . و متعرض احساس عمومى مردم و سهم آحاد ملت در اين قيام خونين نشود ، همچنان‌كه تاريخ‌نويسان مشروطه نشدند . من و شما كه در اين روزگار زندگى مىكنيم و سنمان از چهل و پنجاه گذشته است و شاهد تشكيل كانون مترقى بوده‌ايم و تحول يك شبهء سياست را ديده‌ايم و با گوش خودمان فرمان تشكيل حزب رستاخيز را شنيده‌ايم و از شرح فاحشه‌يابيهاى مسئولان جشن هنر - و گرچه مختصر - باخبر شده‌ايم و تبليغات نفرت‌انگيز جشنهاى بىحاصل را ديده‌ايم و مراسم پر حيف و ميل آن را بر صفحهء تلويزيون تماشا كرده‌ايم و با هر گذارى به مؤسسات دولتى خون دل خورده و دندان بر جگر فشرده‌ايم ، مىدانيم چرا تظاهرات همه جانبهء خلايق در بهمن ماه سال 57 به سرنگونى رژيم پهلوى آن هم در عين قدرتش انجاميد و چرا پيش از آن طغيان دسته‌هاى مخالف با همدلى و همراهى عمومى مواجه نگشت و شكست خورد . ما كه شاهد اين روزگار بوده‌ايم مىدانيم فسادى كه محصول قطعى و ناگزير استبداد است در اين پانزده سال چگونه ملت را به تنگ آورد و همدل و همصدا كرد ، و سيل خروشان تظاهرات ميليونى به راه افكند و حكومت قهارى را از اوج قدرت و تسلط سرنگون ساخت ، و مىدانيم كه احساس عمومى ملت در وقايعى از قبيل 30 تير و 25 مرداد و 15 آذر و نيمه خرداد بدان درجه از شيوع و غليان نرسيده بود ، و به همان دليل به نتيجه‌اى نينجاميد . كسى كه جوياى ريشه‌هاى تحولاتى از اين قبيل باشد چاره‌اى ندارد جز مطالعهء گزارشى جامع و بىغرضانه از احوال مردمى كه تحملشان به انتها رسيده است و خون عصيان در عروق و شرائينشان جوشيدن گرفته و براى سرنگون كردن بساط ستم از جان خود گذشته و قدم به ميدان انقلاب گذاشته‌اند . و من براى آشنايى با ريشه‌هاى انقلاب مشروطه در جستجوى چونين گزارشى بودم ، و مطلوب خود را در آثار منتشر شدهء روزگار نمىيافتم ، كه . . . بار ديگر شيرين كارى سرنوشت تكليف تازه‌اى بر دوشم نهاد و مرا كه نه مورخم و نه اهل بصيرت و تخصصى در تاريخ ، به تصحيح و نشر اثر تاريخى ارزنده‌اى وادار كرد . دوست گرانمايه‌اى كه تاريخ بيدارى را خوانده و مقدمهء مفصل مرا بر بخش دوم آن كتاب پسنديده بود ، به سراغم آمد و مقصود مطلوبى را كه با جستجوهاى فراوان نيافته بودم ،