شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي
به ديدهء انصاف بنگريم 58
نفثة المصدور ( فارسى )
تغنّى بها سفر و تطرى كواعب * و تبكى رسوم رثّة و طلول و كنت أقول الشّعر فيه تكلّفا * فعلّمنى حبّيك كيف اقول شعر خويش را به نسيب « 1 » و تشبيب و وصف معشوق ، و شرح احوال عشق و محبّت ، و حكايت خود با محبوب ، مخصوص كردم ، و چون ابيات سيّار و جهانپيماى آن در پهنههاى خاور و باختر به جولان درآمد ، و عرصههاى آفاق را بپيمود ، آنچنان ( زبانزد خاصّ و عام ) شد ، كه مسافران ( در طىّ سفر براى مشغول داشتن خويش ) بدان تغنّى مىكنند ، و سرود مىگويند ، و دختران نارپستان ( بدان سبب كه مفهوم آن را مصدوقهء حال خويش مىبينند ) ، زبان به ستايش و ثناى آن مىگشايند ، و در آن ثنا و آفرين مبالغه مىكنند ، و آثار كهنه و بلايه از متاع خانه و نشانهاى سراى ( به ياد معاشيقى كه روزگارى در آن منزل گزيده بودهاند ، و سرگذشتهايى كه از معاشقهء آنان در دل دارند ) ، گريه و زارى و فغان سر مىدهند . شعر من در اين باب روى در تكلّف داشت ، اين مهر و عشق تو بود كه شيوهء غزلسرايى را ( چنان كه بايد ) به من بياموخت « 2 » . امّا مجهول خواندن « تطرى » بههيچروى ، درست نمىنمايد ، زيرا امر از دو بيرون نيست ، يا آن را ثلاثى مجرّد پنداشتهاند ، كه در اين صورت فعلى است لازم « 3 » ، و معنى مصدرى آن « تر و تازه شدن و باطراوت گشتن » است ، و بديهى است كه از فعل لازم ، مجهول نمىتوان بنا كرد ، و يا ثلاثى مزيد فيه ، از « إطراء « 4 » » ، كه بر اين فرض
--> ( 1 ) - براى اطلاع بر معنى « نسيب و تشبيب » رجوع شود به : حدائق السحر فى دقائق الشعر ، صفحهء 85 ، و المعجم فى معايير اشعار العجم ، صفحهء 304 و 305 . ( 2 ) - مناسب است با مضمون اين بيت : بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود * اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش « ديوان حافظ » ، مصحح مرحوم قزوينى ، صفحهء 188 . ( 3 ) - طر و الشّىء يطرو و طرى طراوة و طراء و طراءة و طراة مثل حصاة ، فهو طرىّ . لسان العرب . ( 4 ) - اطرى الرجل : احسن الثناء عليه . لسان العرب . اطراه : زاد فى الثناء عليه . تاج العروس .