شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي
226
نفثة المصدور ( فارسى )
كه دلاورتر آن قوم بود بدست آن حضرت كشته آمد . از ابو رافع كه از جمله موالى حضرت رسول اكرم صلعم بود روايت كنند كه : در حين كارزار بضربت مردى يهودى سپر از دست آن حضرت رها شد و بر زمين افتاد ، لكن ايشان بهيچروى خويشتن از جاى نبرده در نبرد با آن فاسقان دندان افشردند و خود را بدر حصار رسانيدند و حلقهء آن در بگرفتند و بنيروى ايزدى آن را از جاى بركندند و سپر خويش ساختند و همچنان بپيش رفتند و قلعت را بگشودند . من و هفت تن ديگر هرچند كوشيديم در را بر روى ديگر برگردانيم نتوانستيم گرداند . « السّيرة النّبويّة » لابن هشام ج 3 ص 342 - 351 ، « تاريخ اليعقوبىّ » ج 2 ص 34 و 35 ، « تاريخ الطّبرىّ » ج 2 ص 298 - 303 ، « الكامل » لابن الأثير ج 2 ص 168 و 169 ، « حيوة القلوب » ج 2 ص 428 - 437 . ( 231 ) - ص 50 س 13 ديو بر تخت سليمان نشست . . . الخ در « قصص الأنبياء » تأليف أبو اسحق نيشابورى « قصّهء شصت و چهارم » ص 305 و 306 در ذيل عنوان : « ذهاب ملك سليمان عليه السّلام » آمده است : « بقصّهها آمده است كه سبب راندن مملكت سليمان عليه السّلام از خاتم بود . حقّ تعالى همه چيزها را مسخّر او گردانيده بود بسبب آن نامها بود كه بر وى بود ، و سليمان آن را حرمت داشتى و بزرگ داشتى . هرگاه كه بطهارتگاه رفتى آن را از انگشت بيرون كردى و بخادم امين دادى . روزى آن خادم بوقت طهارت غايب بود ، گويند ديوى بر صورت آن خادم بيامد و انگشترى بستد ، و با انگشت خويش دركرد ، و بيامد و بر تخت بنشست . خلق پنداشت كه وى سليمانست او را مطيع گشتند . چون سليمان از طهارتگاه آمد انگشترى طلب كرد ، نيافت ، متحيّر شد ، نزديك آمد ديد ديو را بر تخت نشسته ، و خلق او را مطيع گشته ، نتوانست گفتن كه من