شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي

220

نفثة المصدور ( فارسى )

اين چند تن شبانروزى با كيخسرو همراه بودند و پس از پيمودن بيابانى ، به چشمه سارى رسيدند آنگاه ، بدان مرزبانان چنين گفت شاه * كه : امشب نرانيم ازين جايگاه بگوييم كارِ گذشته بسى * كزين پس مرا خود نبيند كسى و چون خورشيد تابان از افق سر بر زند ، مرا روزگار جدايى بود * مگر با سروش آشنايى بود چو بهرى ز تيره شب اندر چميد * كىِ نامور پيشِ يزدان خميد چنين گفت با نامور بخردان * كه : باشيد بدرود تا جاودان كنون چون برآرَد سپهر آفتاب * نه بينيد ازين پس مرا جُز بخواب و نيز ياران را از توقّف در آن مكان تحذير و انذار فرمود و آنان را گفت : ز كوه اندر آيد يكى بادِ سخت * كزو بگسلد شاخ و برگِ درخت ببارد يكى برف ز ابرِ سياه * شما سوى ايران نيابيد راه چون بامداد شد و كيخسرو را نيافتند ، درپى او برآمدند و هرگز گمان نمىبردند كه در هواى ملايم و خوش ، برف نابهنگام ببارد ، وزان پس بخوردند چيزىكه بود * ز خوردن سوى خواب رفتند زود هم آنگه برآمد يكى باد و ابر * هوا گشت برسانِ چرمِ هِزَبْر چو برف از زمين بادبان بركشيد * نَبُد نيزهء نامداران پديد يكايك ببرف اندرون ماندند * ندانم بدان جاى چون ماندند نماند ايچ كس را ازيشان توان * برآمد بفرجامْ شيرين روان « يشتها » ج 2 ص 237 - 255 ، « شاهنامهء فردوسى » ج 5 ص 1277 - 1441 .