شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي
219
نفثة المصدور ( فارسى )
ايزدى به نيايش پرداختند و دريافتن افراسياب از دادار بزرگ يارى خواستند . افراسياب نوميد و هراسناك و بىخورد و خواب و تيره روز از بيم جان بكوهى پناه جست . قضا را نيك مردى پارسا ، هوم نام ، از تخمهء فريدون كه در همان كوه به نيايش دادار سرگرم بود وى را بازشناخت و در بند كرد ، امّا افراسياب اينبار نيز با گربزى تمام از بند هوم بگريخت و در آب چيچست پنهان شد . سرانجام بتدبير هوم ، گرسيوز ، برادر افراسياب را پالهنگ به گردن افگندند و در كنار آن آب وى را چندانى تازيانه زدند كه بفرياد و خروش درآمد . اين حيلت كارگر افتاد و افراسياب را مهر برادرى بجنبيد و سر از آب بدر كرد و گرفتار آمد و هر دو را به خون سياوش بكشتند . كيخسرو پس از مرگ نيايش ، كاووس ، بر تخت بنشست و پس از شصت سال پادشاهى دل از مهر جهان برگرفت و بپرستش دادار پرداخت ، و چون سروش غيبى وى را نويد سفر جاودانى داد و مأمور كرد كه لهراسپ را بجاى خويش برگزيند ، سران سپاه را گرد كرد و راى خويش با آنان در ميان نهاد ، آنان نيز پس از لختى تحاشى بپادشاهى لهراسپ تن دردادند . پس از آن كيخسرو ياران را بدرود گفت و با گروهى از ناموران آهنگ سفر جاودانى كرد . چندانكه بزرگان ايران وى را از اين راى بازداشتند سودى نبخشيد . كيخسرو سختى راه و نبودن توشه را بدانان يادآور شد و آنان را از همراهى خويش منع فرمود . سه گُردِ گرانمايه گردن فراز * شنيدند گفتار و گشتند باز چو دستان و رستم چو گودرزِ پير * جهانجوى و بيننده و يادگير نگشتند ازو باز چون طوس و گيو * فريبرز و بيژن و گستهمِ نيو