شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي

169

نفثة المصدور ( فارسى )

س 22 و به صورت « أسوة بأمثالها » در « جهانگشاى جوينى » ج 1 ص 224 س 15 و به صورت « أسوه أمثاله » در « تاريخ يمينى » ج 2 ص 408 نيز آمده است . ( 111 ) - ص 26 س 3 و 4 مدارس آيات . . . الخ مدارسى كه در آن آيات قرآنى تعليم مىشد ( اكنون ) از تلاوت خالى مانده ، و سر منزل و جايگاه ارجمندى و بزرگوارى ( حالى ) عرصه‌هاى آن همانند بيابان قفر و بىآب و گياه گشته است . اين بيت مطلع قصيده‌ايست بسيار مشهور از دعبل بن علىّ الخزاعىّ در مناقب اهل بيت حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و آل عصمت . دعبل اين قصيده را در محضر حضرت ثامن الأئمّة ، امام علىّ ابن موسى الرّضا عليه السّلام ، برخواند و آن حضرت وى را ده هزار درهم برسم صلت عنايت فرمودند و نيز بابردى از جامهء مخصوص خويش او را مخلّع ساختند . در راه بازگشت از خراسان چون بقم رسيد مردم آن ديار هرچند الحاح كردند كه آن را به سى هزار درهم بديشان بفروشد بدين معاملت رضا نداد . سرانجام راه بر وى ببريدند تا آن جامه بعنف بازستانند . دعبل ايشان را گفت : اين جامه تيمّن و تبرّك راست و چون من به فروش آن رضا ندهم تصرّف آن به غصب بر شما حرام است . ايشان بناچار دوم بار آن سى هزار درهم بر وى عرضه داشتند و فروش آن جامه را از وى بجدّ درخواستند . دعبل سوگند خورد كه تا قطعه‌اى از آن را بوى باز ندهند كه در كفن خويش باز نهد و توشهء سفر آخرت سازد بديشان نفروشد . آنان نيز با دادن آستينى از آن ، وى را به فروش راضى ساختند . نيز گفته‌اند كه : وى اين قصيده را بر جامه‌اى بنوشت و با آن احرام بجاى آورد و وصيّت كرد كه آن را در كفن وى بازنهند . « معجم الأدباء » ج 11 ص 99 - 112 ، نيز ، ر ك : « طبقات الشّعراء » لابن المعتزّ ص 268 و « زهر الآداب » ج 1 ص 92 و 93