شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي

162

نفثة المصدور ( فارسى )

و چون سلطان شرف الملك را بگرفت غلامان او كه امير شده بودند همه را به أترخان سپرد ، بزرگ ايشان ناصر الدّين قشتمر بود . روزى پيش او ترخان درآمد ، و انگشترى شرف الملك بنشانى آورد ، كه والى قلعه فرستاده بود و گفته كه : من با شرف الملك قرار نهادم كه او را اطلاق كنم ، و با گرجيان صلح كنيم ، و بر مخالفت سلطان اتّفاق كرده بيرون آييم ، و شمشير خلاف از غلاف بدركشيم . هركه از شما در خدمت او رغبت مىكند بايد كه بقلعه آيد . چون سلطان آن خبر شنيد بر خود پيچيد ، و در بيرون شوكار متحيّر شد . پسر والى قلعه در زمرهء پهلوانان درگاه منتظم بود ، او را پيش پدر فرستاد و تقبيح آن راى و انديشه كرد ، و احسان و ايادى كه بمرور ايّام دربارهء او كرده بود عدّ فرمود ، و بر كفران نعمت و خيانت در وديعت كه موجبى ندارد اعتراض كرد . پسرش بازگشت و از بازگشتن پدر از آن انديشه اعلام كرد ، و گفت : دانست كه هراينه چنين فكرى ردى جز ثمرهء ردى و هلاك ندهد . اگر سلطان گوش بظلامهء متظلّمان نكند ، و قلعه را از وى فرونگشايد ، او بر قدم بندگى ثابت خواهد بود ، و وفادارى خواهد نمود ، استغفار كرده روى بر خاك مىمالد ، و عفو و تجاوز مىخواهد . سلطان گفت : مصداق اين سخن آن باشد كه سر شرف الملك را به من فرستد . پس پنج نفر از سلاحداران با پسر والى بقلعه فرستاد تا او را هلاك كردند ، و بهلاك او جهان كرم و مردمى زير و زبر گشت . . . الخ » ( 100 ) - ص 23 س 3 در غرّهء خطب همه را بقيود محجّل گردانيد . جمع « غرّه » و « محجّل » در اين عبارت محتمل است مستفاد از جمع اين دو كلمه باشد در دو حديث ذيل : « إنّ أمّتى يدعون يوم القيامة غرّا محجّلين من آثار الوضوء فمن استطاع منكم أن يطيل غرّته فليفعل . » « صحيح البخارىّ »