شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي
161
نفثة المصدور ( فارسى )
( 96 ) - ص 22 س 11 أَ لَيْسَ لِي . . . الآية نه مراست پادشاهى مصر ؟ ! [ چهل فرسنگ در چهل فرسنگ ] و اين جويها مىرود در زير من ؟ ! ( 97 ) - ص 22 س 12 و 13 ابْنِ لِي صَرْحاً . . . الآية برآر مرا گوشكى تا مگر برشوم بدرها . ( 98 ) - ص 22 س 12 سوداى ابْنِ لِي صَرْحاً . . . الآية در سر بيمغز او خايه و بچّه نهاده . قس : « پس چون شيطان در دماغ او از اين نوع بيضها نهاد . . . الخ » « ترجمهء سيرت جلال الدّين » ص 249 ( 99 ) - ص 22 س 14 تا عاقبت كار ( ع ) سر در سر آن كرد كه اندر سر داشت . اشارتست بحبس و قتل شرف الملك بفرمان سلطان جلال الدّين در قلعت جاريبرد . در « ترجمهء سيرت جلال الدّين » در عنوان : « ذكر حبس سلطان شرف الملك را بقلعهء جاريبرد كه از مضافات ارّانست » ص 259 و 260 چنين آمده است : « سلطان چون نزديك آن قلعه نزول فرمود عزم كرده بود كه شرف الملك را آنجا بحبس كند ، سوار شد تا برود و حال قلعه ببيند ، و دانست كه شرف الملك از وى تخلّف نكند . پس چون بالاى قلعه رفت شرف الملك باهم بود . سلطان با والى قلعه سهلان سلك بگ كه تركى پير و شرّير و ظالم بود بسرّ قرار كرد كه چون فرود آيد شرف الملك را از نزول مانع شود و آنجا محبوس كند ؛ و مىترسيد كه اگر او را جايى مقيّد نكند سبب توهّماتى كه دارد روزى مفارقت كند و فتنهاى پديد آرد ؛ پس مىگفت : او را حبس كنيم تا خاطر از كار تاتار فارغ كردن ، آنگه وزارت را بىعشر بلاد بوى دهيم و بنام او هر ماه يك هزار دينار ، چنان كه وزير خليفه ، مقرّر گردانيم . پس او را در آن قلعه حبس كرد . بعد روزى چند والى فرود آمد و بدادگاه حاضر شد ، فرياد متظلّمان از وى به آسمان رسيد ، سلطان هيچ نگفت . و بىدستورى بقلعه رفت كه مبادا او را عزل كرده قلعه را به ديگرى دهد .