شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي
160
نفثة المصدور ( فارسى )
ديگر آنكه هركه از اصحاب سلطان بحدود قلعهء او گذشت همه را بگرفت و در شكنجه كشيد ، و كيسها تهى كرد ، و بحسام الدّين قليج ارسلان نبشت كه : آنچه از حرم سلطانى پيش وى است آن را نيكو نگاه دارد ، و همچنان خزاين را محافظت كند ، و اگر سلطان بنفس خود حاضر شود نسپارد ، و در آن مكتوب سلطان را هم ظالم مخذول خطاب كرد ؛ پس آن همه مكتوبات و نامهاى لطيف پيش سلطان جمع شد ؛ و در آن مدّت مكتوبات سلطان بوزراء و ولات اطراف مىرسيد كه بسخن او مغرور نشوند ، و امتثال امر او نكنند ، و در آن خطّها او را بلدرچين « 1 » مىگفت ، و آن لقبيست كه به شرف الملك در وقت خمول كرده بودند ؛ فى الجمله وحشت متأكّد شده بود - چون سلطان بقلعهء او نزديك رسيد فرستاد تا فرود آيد ، و گفت : سبب بطوء وصول و تأنّى در حضور و مثول چيست ؟ و از سيّئات و سوابق مجارى او تغافل نمود ؛ در حال كفن بر گردن انداخت و فرو آمد ، و آن عين جهل و غباوت بود . و عجب آنكه چگونه زود زود بعصيان گراييد ، و از عواقب نينديشيد ؛ و بر چه شكل بطاعت بازگشت ، و بمحذورات نوايب تحكّك طلبيد . و اگر آن شب ثبات مىنمود سلطان بامداد رحلت مىكرد ، چه ، مىدانست كه تاتار درپى ويست . پس چون فرود آمد بر خلاف عادت او را كاسه داشت - و وزراء ايشان هرگز شراب بحضور پادشاه نخورند - بيچاره بدان شاد شد ، و پنداشت كه قدر او بدان زيادت شد ، و ندانست كه او بعد اليوم وزارت را نشايد ، و ديگر هرگز بمرتبهء أولى عود نكند . سلطان بعد از نزول او بر صوب ارّان رحلت كرد ، و هر وقت كه مهمّى روى مىنمود او را بمشورت حاضر نمىكرد ، و در هيچ امرى امين نمىدانست . »
--> ( 1 ) - در « جهانگشاى جوينى » ج 2 ص 167 ، 171 ، 182 ، 184 ، 185 : يلدرجى ( ؟ )