شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي

102

نفثة المصدور ( فارسى )

بودند ، در آن راه سخت و هواى سرد ، پياده و بىلباس و زواده « 1 » ، هم به حكم ضرورت با من كه مقدّم و بار سالار و مستظهر و مايه‌دار آنان بودم « 2 » ( ع ) بنگر كه چگونه باشد احوال همه ! روى به راه آورده ، بپنج شش روز « 3 » بنوشهر 437 رسيديم ، و آن شهرك خرابه‌ايست ، كه مهندسان لشكر خوارزم ، در نوبت و مدّت خويش ، آنجا اساس « فَأَصْبَحُوا لا يُرى إِلَّا مَساكِنُهُمْ » « - 1 » 438 نهاده « 4 » بودند ، معماران « 5 » تاتار كه بر عقب رسيدند ، تتمّهء « 6 » عمارت ، واجب داشتند ، و خشت « 7 » بر خشت نگذاشتند ، بخنادق آن بجاى آب « 8 » خون دربستند « 9 » ، و حوالى آن بر مثال پاليز با نان سر ، بسر بازنهاد « 10 » ، و چون « 11 » آنجا رسيديم « 12 » ، شبى در آنجا - چنان كه آيد ، نه

--> ( 1 ) سى : وداده ( 2 ) سى : مايه‌دار بودم ( 3 ) مى : آورده پنج شش ، كر : آورد پنج و شش ( 4 ) كر : لا يرى نهاده ( 5 ) سى : و معماران ( 6 ) مى : همهء ( 7 ) سى : داشتند خشت ( 8 ) سى : خنادق آنجا را بجاى آب ( 9 ) هت : خون بستند ( 10 ) هت ، مى : نهادند ( 11 ) سى : ما چون ( 12 ) هت ، مى : رسيدم ( - 1 ) قرآن كريم : 46 / 25