عبد الحسين نوايى
388
نادرشاه و بازماندگانش ( همراه با نامه هاى سلطنتى و اسناد رسمى و ادارى ) ( فارسى )
در كارهاى خصوصى و مناسبات خانوادگى سختگير و تند بود . از اين روى هيچيك از طبقات مردم ، حتى فرزندانش او را دوست نمىداشتند بلكه بهتر بگوييم او را به مناسبت حيلهگرى و پيمانشكنى و زورگويى دشمن مىداشتند . چنان كه هم در حيات وى ، محمد اكبر يكى از پسراش بر او شوريد و به كمك را جپوتها عازم جنگ با پدر شد . اما اورنگ زيب با حيله و تزوير بين وى و راجپوتها جدائى انداخت و محمد اكبر ، به اميد دريافت كمك نظامى ، به شاه سليمان صفوى پادشاه ايران پناهنده شد . اما هرگز نتوانست شاه سليمان بىغم و پسرش شاه سلطان حسين را به دادن كمك نظامى راضى كند و سرانجام اين آرزو را به گور برد ( 1117 ه ) . اورنگ زيب ، در پايان عمر ، سرزمينهاى پهناور خود را بين پسرانش تقسيم كرد . تخت امپراطورى دهلى و حكومت سرزمينهاى شمالى را به پسر ارشد خود محمد معظم داد و حكومت اگره و ايالات جنوبى را به پسر دوم محمد اعظم و سرزمينهاى تازه گرفتهء دكن را چون كلكنده و بيجاپور به كام بخش . اما اين تقسيم مورد رضايت فرزندان او نبود . چه پس از مرگ وى محمد - اعظم تن بدين تقسيم نداد و براى تصرف دهلى و سلطنت بر سراسر هند به جنگ برادر شتافت . در شمال اگره دو برادر به يكديگر رسيدند و جنگ درگرفت و بر اثر كوشش و جنبش ذوالفقار خان سردار دلير اورنگ زيب سرانجام محمد اعظم به قتل رسيد و سلطنت بر محمد معظم قرار گرفت و او به عنوان بهادر شاه بر تخت سلطنت هندوستان نشست ( 1707 / 1118 ) . بهادر شاه بسيار كوشيد تا مگر دلهاى هندوان را كه از قساوت و تعصب اورنگ زيب رميده بود بار ديگر به دست آورد . اما شدت عمل اورنگ زيب و سنگدلى و سختگيرى او چنان مردم هند را رنجيده ساخته بود كه بهادر شاه نتوانست آب رفته را به جوى باز آورد . با اين حال كوشش اين پادشاه نشان مىدهد كه همانطور كه اهل سازش و صلاح بود ، مرد جنگ و سلاح نيز بوده است . وى دعاوى ساهو نوهء سيواجى را به رسميت شناخت و موافقت كرد كه در سرزمينهاى دكن