عبد الحسين نوايى

169

نادرشاه و بازماندگانش ( همراه با نامه هاى سلطنتى و اسناد رسمى و ادارى ) ( فارسى )

لحظات از سقوط حتمى نجات داد ، پس از آنكه بر سرزمين پهناورى از داغستان تا هند و از خوارزم تا بحرين تسلط يافت ، بر اثر علاقهء فراوان به قدرت‌نمائى و عشق به جمع مال و منال ، آن قدر در آزار مردم كوشيد كه سرانجام جان خويش را در اين راه گذاشت . او نيز مانند ديگر فاتحان جهان چندان به جهانگشايى و جهان‌خوارى حريص شد كه از جهاندارى بازماند . هيچگونه اثرى در زمينهء اصلاحات داخلى از خود باقى نگذاشت . يك قدم براى اصلاح كار مردم برنداشت . چنين بود كه امپراطورى پهناورى كه بنيان نهاده بود ، پس از مرگش ، همچنان گلدانى چينى كه از دست كودكى بر زمين افتد قطعه قطعه بلكه ريز ريز شد . چه خوب اظهار عقيده كرده است ناپلئون امپراطور فرانسه دربارهء نادر ، آن جا كه در نامه‌اى به فتحعلى شاه مىنويسد : « نادر شاه جنگجوى بزرگى بود كه موفق شد قدرت بزرگى تحصيل كند . وى در مقابل مفسده جويان سهمگين و در برابر همسايگان مهيب بود . بر دشمنان خود غالب آمد و با افتخار سلطنت كرد . ولى اين فرزانگى را نداشت كه هم به فكر حال هم به فكر آينده باشد . » آرى نادر جنگجوى بزرگى بود و ديگر هيچ ! در پايان اين مقال ، بىمناسبت نيست كه شرحى در باب صورت و شكل و شمايل و همچنين اعتقادات مذهبى وى گفته آيد ، آن هم از قول مردى كه او را به چشم ديده و مدتى در اردوى او بوده و طبعا با بزرگان دربار نادرى حشر و نشر داشته است . اين مرد جوناس هانوى انگليسى است . وى كه در 1712 در پرتسموت انگلستان متولد شده و در 1786 در لندن درگذشته ، در سال 1743 به روسيه رفته و براى ايجاد روابط بازرگانى به ايران سفر كرده است و چون در استراباد دزدان اموال وى را به سرقت بردند وى براى تظلم و به اميد پس گرفتن اموال خويش به نزد نادر رفته است . او شرح وقايع زندگانى خود را به اضافهء مطالب ارزندهء ديگرى در خصوص اقدامات انگليسيها در جهت ايجاد روابط تجارى با ايران در چهار جلد در سال 1753 در لندن منتشر نموده است . آنچه در اين جا مىآوريم از كتاب اوست در نهايت