عبد الحسين نوايى

168

نادرشاه و بازماندگانش ( همراه با نامه هاى سلطنتى و اسناد رسمى و ادارى ) ( فارسى )

را ديده مرتعش شد و دستى به پاى شاه رسانيد . شاه سراسيمه از جاى جست و چشم او بر محمد صالح خان افتاده زبان به دشنام گشود ، شمشير را از غلاف بيرون كشيد و از جاى برخاسته به سوى اجل دويد كه پاى او به طناب خيمه بند شده به رو درافتاد . محمد صالح خان شمشيرى به كتف او نواخت كه يك دست او از بدن جدا شد ، شاه را از افتادن دست ، در اركان وجود شكست به هم رسيده به عجز درآمد . صالح خان را بعد از زدن ضرب از سطوت نادرى ، دست از كار و پاى از رفتار بازمانده زمين دوز بود كه محمد بيك قاجار رسيده نادر را به خون غلطان و صالح خان را به حال خود گرفتار ديده بجلدى پيش آمده سر نادر را بريده از سراپرده بيرون آمد . سرداران قزلباش خواستند اين مطلب را پوشيده نگهدارند تا هم اردو دستخوش غارت و چپاول نشود و هم آنان بتوانند به حساب ازبك و افغان برسند . ولى تقدير با تدبير سازگار نيامد . سران ازبك و افغان كه از ماوقع خبردار شدند ، از نظر احتياط « شباشب سنگين بار را ريخته اسباب خوب و اسراى مرغوب را حمل شتران و باربرداران كرده به سمت قندهار روانه » كردند و خود با جمعيت خويش كه در حدود سى هزار نفر بودند منتظر ماندند و صبح كه خبر قتل به همه كس و همه جا رسيده بود ، اردوى نادرى به غارت رفت و در مدتى كمتر از چهار ساعت از آن همه شكوه و عظمت نادرى و از سراپرده و اردو خيمه و خرگاه اثرى باقى نماند و به قول مورخ مخصوص وى : سرشب سر قتل و تاراج داشت * سحرگه نه تن سر نه سر تاج داشت به يك گردش چرخ نيلوفرى * نه نادر به جا ماند و نه نادرى چنين بود پايان زندگانى پرماجراى نادر و چنين بود آخرين ساعات حيات خونين وى . اين مرد كه به نيروى دليرى و توانايى ارادهء كشور ما را در دشوارترين