عبد الحسين نوايى
144
نادرشاه و بازماندگانش ( همراه با نامه هاى سلطنتى و اسناد رسمى و ادارى ) ( فارسى )
از همينجا سرچشمه مىگرفت . خاصه آنكه وضع رقتبار شاهزادگان دست و پا بستهء صفوى در برابر مرد خشن و توانا و بيرحم و خونخوارى چون نادر ، دل نازك و پر احساس ايرانيان را به رحم و رقت مىآورد و آب در ديدگان ايشان مىگردانيد . مطلب ديگر اينكه طهماسبقلى خان ، اگر نگوييم به دينى و مذهبى پاىبند نبود ، لااقل مىتوان گفت كه اعتقادى به مذهب تشيع نداشت . بلكه گرايش وى به جانب تسنن يعنى مذهب پدران و نياكانش بود . وى طعن و لعن ايرانيان را بر خلفاى سه گانه نخستين تحمل نمىتوانست كرد . چون صرف نظر از جنبهء مذهبى ، وى مىدانست تا وقتى چنين اعمالى در ميان مردم ايران رواج دارد ، صلح با تركان عثمانى امكانپذير نخواهد بود و جنگ بين دو كشور همچنان ادامه خواهد يافت . به - همين جهت ، بنابر قول محمد خليل مرعشى در مجمع التواريخ ، نخست « بعضى افعال را كه شيوه و شعار شيعه مىباشد مثل تعزيه داشتن خامس آل عبا حضرت ابا عبد الله - الحسين ( ع ) شهيد دشت كربلا در عشر محرم الحرام و برپا داشتن رسم عيد غدير خم و عيد نوروز از تمام بلاد قلمرو خود موقوف نمود » و بعدها « چادر به يك شاخ افكنده علانيه قدغن نمود كه كسى قرآن نخواند ، بلكه نداشته باشد . » اما ايرانيان كه دل در گرو محبت على ( ع ) و فرزندانش داشتند و گريه در عزاى حسين بن على و ديگر معصومين را رافع معاصى مىشمردند ، نمىخواستند كه اسلام و قرآن و مذهب تشيع و محبت اهل بيت پيغمبر اكرم را از دست بدهند . كشمكش از اين جا شروع شد و در هنگام اجتماع صحراى مغان به صورت علنى درآمد . در اين اجتماع ، طهماسبقلى خان كه مقدمات سلطنت خود را به نيروى سربازان و تزوير اطرافيان و شمشير سرداران خويش فراهم كرده و مدعوين را به زور محصلين غلاظ و شداد به دشت مغان در شمال آذربايجان كشانده بود ، پس از چند روز ، ناز نظامى و عشوهء سياسى ، بالاخره حاضر شد كه سلطنت ايران را بپذيرد . ولى به اين شرط كه ايرانيان از سب و لعن صحابهء پيغمبر يعنى ابو بكر و عمر و عثمان و طعن بر عايشه خوددارى كنند و به اهل تسنن دشنام ندهند و از تعزيهدارى آل عبا دست بردارند . با مقدمات