عبد الحسين نوايى

143

نادرشاه و بازماندگانش ( همراه با نامه هاى سلطنتى و اسناد رسمى و ادارى ) ( فارسى )

پنج سال افغانان بر ايران حكومت كردند . نه شاه سلطان حسين كه بناچار دست به سينه در خدمت محمود و اشرف افغان ايستاده بود توانست جبران مافات كند ، نه طهماسب ميرزا كه به قصد جمع كردن لشكر و جنگ با افغانان از اصفهان بيرون رفت ولى در تبريز و قزوين به مىگسارى و زشتكارى نشست . تا اينكه دست تقدير ندر قلى پسر امامقلى پوستين‌دوز را به ميدان جنگ و عرصهء سياست كشانيد . اين مرد كه آميخته‌اى از قدرت اراده و تصميم و شجاعت و نبوغ نظامى و در عين حال قساوت و سنگدلى و طمع و دنائت بود ، در اندك مدتى توانست خراسان را از دست ملك محمود سيستانى و اصفهان و فارس و ديگر نقاط ايران مركزى را از چنگ افغانان بيرون آورد و عثمانيان را از صفحات غرب و شمال غربى و روسها را از ولايات شمالى ايران اخراج نمايد . پيداست كه چنين مرد دلير و با اراده‌اى نمىتوانست خود را خادم و بندهء مردى سست و ترسو و عياش و بىاراده چون شاه طهماسب ثانى ببيند . درست است كه طهماسب براى نشان دادن مراتب علاقه و حق‌شناسى خود ، يك خواهر خويش را به نادر و خواهر ديگر را به رضا قلى پسر نادر داده و نادر يا بهتر بگوئيم ندر قلى را خطاب طهماسبقلى خان بخشيده و طهماسبقلى خان هم ظاهرا سر فخر بر آسمان مىسود و اين شعر را از روى تفاخر يا تملق سجع مهر خويش قرار داده بود : سايد به فلك از ره اقبال ركابم * طهماسبقلى خان شده از شاه خطابم ولى اين مرد جسور نقشه‌هاى ديگرى در سر داشت و به اين القاب و عناوين قناعت نمىكرد . او مىخواست دستگاه سلطنت صفويه را براندازد و پايهء سلطنتى براى خود و اولادش بگذارد . مردم به اين نكته پى برده بودند . اما دل از صفويه نمىتوانستند بردارند . زيرا صفويه با تمام مفاسد و معايبى كه داشتند ، پايگاهى در دل مردم براى خويش ساخته بودند . كدورت و اختلاف مردم ايران با طهماسبقلى خان