فضل الله روزبهان خنجى اصفهانى
38
مهمان نامه بخارا ( تاريخ پادشاهى محمد شيبانى ) ( فارسى )
از حال رعيّت مؤاخذات كليّه مىنمايد و پادشاه را كافى نيست كه نزد حق تعالى گويد : من ولاية فلان مملكت را بفلان دادم ، اكنون مرا از عهدهء افعال فلان بيرون نمىبايد آمد ، زيرا كه تفتيش افعال آن امير بر خليفه واجب است بلكه از فحاوى احوال امير المؤمنين و شيخ العادلين و خليفة خليفة رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم ابى حفص عمر بن الخطّاب ثانى الشيخين و آخر الخليفتين رضى اللّه عنه و ارضاه چنان ظاهر مىشود كه آنحضرت برين بوده كه پادشاه بايد كه خود از حال هر يك يك از رعيّت آگاه باشد و تدارك آن بواجبى كند و اگر نه در مقام مؤاخذه باشد و حق تعالى ازو پرسش عتاب كند . پسر اسلم مولاى امير المؤمنين عمر رضى اللّه عنه روايت مىكند از پدر خود اسلم كه او گفت : عمر رضى اللّه عنه مرا عسس مدينه ساخته بود و من شبها بيدار بودمى و بامر عسسى كه عبارت از نگاه داشتن مملكت است [ 16 ر ] از فساد در شب و غافل نابودن از حال واردان مملكت اقدام نمودمى . شبى حضرت خليفه بيرون فرمود و درّه در دست مبارك او ، چون مرا ديد فرمود : اى اسلم بيا تا در بيرون شهر نظر كنيم شايد ضعيفى يا بيچارهء درمانده باشد او را فريادرسى كنيم . چون از شهر بيرون آمديم در صحرا آتشى ديديم فروزان ، بسوى آن آتش روان شديم ، زنى پير ديديم حوالى او بعضى اطفال صغار نالان و عورت ديگى بر بار كرده و باد آتش او را زحمت مىرساند و او ميگويد : خداوندا از عمر خطّاب سؤال كن كه چرا مرا چنين حيران و سرگردان درين بلا مبتلا كرده ؟ عمر رضى اللّه عنه چون سخن بشنيد بىطاقتانه بجانب او دويد و گفت : اى عورت عمر با تو چه كرده است كه تو او را بديوان قهر الهى مىسپارى ؟ گفت : شوهر مرا بغزا فرستاده و او را كشتهاند و من عيال خرد از مسافت دور برداشتهام و متوّجه او شده كه چيزى ازو جهت عيال يتيم آن غازى بستانم و ديرگاه بدينجا رسيدم و اطفال من از گرسنگى آرام نميگرفتند و من چيزى نداشتم كه ايشانرا بخورانم ، ديگى بر بار كردهام و آب درو كرده و آتش در زير آن كرده تا اطفال باميد طعام بيارامند و شايد كه خواب كنند .