فضل الله روزبهان خنجى اصفهانى
39
مهمان نامه بخارا ( تاريخ پادشاهى محمد شيبانى ) ( فارسى )
عمر فرمود : اى اسلم باز گرد تا جهة ايشان طعام آوريم . فى الحال بازگشت و از بيت المال تنگى آرد و انبانى چربى پر كرد و بيرون آورد و با من گفت : اى اسلم اين تنگ بار را بر پشت من نه . گفتم : يا امير المومنين من بر پشت گيرم و بار اين را از پشت تو بيندازم . فرمود : بار خلافت بر دوش من نهادهاند مرا مىبايد كشيد . بار جزا من خواهم برد ، بار عمل چون بر ديگرى نهم . تنگ آرد بر پشت مبارك گرفت و رو بصحرا روان شد . چون نزديك ديگ عورت رسيد ، فرمود : اى عورت جهت تو آرد آوردهام اطفال را نشاط ده تا من آش به پزم . آرد و روغن در ديگ كرد و آب در جوش آورد . اسلم گويد : محاسن مبارك او را ديدم در ميان خاك نهاده و آتش را باد ميكرد تا آب پيرزن بجوشاند . با وجود چنين سيرت از عبد اللّه بن عباس روايت كردهاند بعضى [ 16 پ ] از اكابر كه در وقت وفات عمر رضى اللّه عنه ازو درخواست كرد كه بخواب او در آيد ، بعد از وفات اگر قدرت تمثل داشته باشد و با او باز گويد آنچه بعد از وفات برو گذشت . ابن عباس فرمايد : دوازده سال هر شب درين آرزو بودم كه عمر را رضى اللّه عنه در واقعه بينم و با من بگويد كه حق تعالى با او چه كرد . بعد از دوازده سال شبى او را ديدم جامهاى سفيد پوشيده و سرمه در چشم كشيده ، همچو كسى كه بفراغت در آيد . بعد از ملالى پرسيدم : يا امير المؤمنين خداى تعالى با تو چه كرد ؟ گفت : دوازده سالست كه مرا در موقف حساب باز داشتهاند و از من سؤال ميكنند . گفتم : يا امير المؤمين از تو چه صادر شده بود ؟ فرمود : حق جل و علا از من سؤال فرمود از آنكه در زمان خلافت من در شهر نهاوند كه يكى از شهرهاى عراق است و ميان او و مدينه كه در آن وقت مسكن عمر بود دو ماهه راهست پلى ويران شده بوده و بزى را پا شكسته ، حق تعالى از من مىپرسد كه چرا از حال آن پل غافل ماندى تا ويران شد ، اگر نه مغفرت حق تعالى مرا دريافتى بيم هلاك بود . حق تعالى حضرت پادشاه اسلام خليفهء انام را كه در دنيا ظل اجلّ ديّان و در آخرت مستظل رحمن خواهد بود هميشه مخلّد و مستدام دارد و در