فضل الله روزبهان خنجى اصفهانى
113
مهمان نامه بخارا ( تاريخ پادشاهى محمد شيبانى ) ( فارسى )
ابيات مىوزد باد زمهرير آلود * راحت تن ز روح او مفقود باد عادست گوييا چو وزيد * كه ازو كس بجز هلاك نديد هر كه بانگ و صداى او بشنفت * فترى القوم فيه صرعى « 1 » گفت آتش تن زوال ازو گيرد * ور بود آتشى ازو ميرد باد اگر چه حيات افزايد * در رحمت بخلق بگشايد اين چه باديست خانه ويران ساز * كه ازو جان فتاده در تك و تاز القصه بامدادى چنين سرد كه ما در ايام مهر بر اولاد خود سرد ساخته و لشكر آلام از اطراف بجانب اصحاب تاخته بود موازى بيست هزار آدمى با اولاغان پرتال و احمال و اثقال بر كنار آن قاق ايستاده نه راه رفتن و نه روى باز گشتن . بعضى از اكابر امرا و اعيان كه همراه بودند بنفس خود از اسبها فرود آمده و بغلهاى هيزم برداشته از كنار قاق بر سر رخنه رفتند و به قصد مسدود ساختن آن رخنه هيزم را در آب انداختند و هر چند [ 48 پ ] درختهاى عظيم كه هر يك موازى هزار من هيمه بود خلقى كثير و جمّى غفير از خلايق بشدّت و زحمت بسيار حمل كرده بكنار رخنه ميرسانيدند و به زور و حملهء بسيار آن را در آب مىافكندند پندارى يك خلالى بود كه آن را در بحر محيط افكنند يا چوبهء تيرى كه در درياى اخضر فلك اندازند و بهر طرف كه وشاقان گردن فراز سمند جلادت را در تك و تاز مىآوردند كه شايد گذارى يابند يا بسوى طريق نجاتى شتابند ، همچو آب سر گردانى بسيار كشيده و همچو يخ پاى از تردّد بسته ، باز بر سر اين قاق مىآمدند و ديگر اقسام سلاطين و امرا كه براهها رفته بودند در ميان آن قاقها درمانده و در شكستهاى او پاى تدبير بسته و قدم عبور شكسته و از احوال حضرت خان لشكر را به هيچ وجه خبرى نه و از مواكب كواكب نشان ، هيچ آفريده را در سير اثرى نبود . القصه به زحمت بسيار فى الجمله بعضى درختان بريده با يكديگر
--> ( 1 ) - بحاشيهء شمارهء 3 صفحهء قبل نگاه كنيد