مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )
60
منم تيمور جهانگشا ( فارسى )
امام اعظم گفت اى امير بزرگوار آيا ممكن است مرا بشاگردى خود بپذيرى و به من تعليم بدهى ؟ گفتم من فرصت تعليم ندارم و زندگى من تا پايان عمر زندگى يك مرد جنگى است و تمام اوقاتم در جنگها خواهد گذشت . امام اعظم گفت افسوس كه تو فرصت ندارى مرا تعليم بدهى و گرنه من با كمال خشنودى شاگردى تو را ميپذيرفتم ، وقتى من وارد خراسان شدم سه منظور داشتم اول تصرف نيشابور ، دوم تصرف سبزوار و سوم ديدن شهر بشرويه كه راجع به سكنه آن شهر جيزها شنيده بودم و مىگفتند كه تمام سكنه شهر عالم هستند ولى با اينكه دانشمند مىباشند مثل عوام الناس كار مىكنند و زراعت مىنمايند و حيوانات را مىپرورانند و از پوست حيوانات كفش ميدوزند و به صحرا ميروند و پشتههاى خار را به شهر ميآورند كه به مصرف طبخ نان و پختن اغذيه برسانند . بعد از دو هفته اقامت در طوس خواستم براى تصرف سبزوار از آن شهر كوچ كنم ولى بخاطرم آمد كه فردوسى كه من از جوانى اشعارش را ميخواندم در طوس مدفون است و خواستم قبر او را ببينم من شنيده بودم كه قبر فردوسى در قبرستان مسلمين نيست زيرا چون شهرت داشت كه وى رافضى مىباشد مردم نگذاشتند كه جنازهاش در قبرستان مسلمين دفن شود ( رافضى يعنى شيعه ولى طبق بعضى روايات فردوسى را متهم بكفر كردند و ناگفته نماند كه علت مدفون نشدن فردوسى در قبرستان عمومى مسلمين متكى است بروايات و شايد هيچ يك از آنها صحيح نباشد و يحتمل خود فردوسى وصيت كرده بود كه وى را در باغ يا خانهاش دفن كنند چون در قديم رسم بود كه بعضى از اشخاص ترجيح ميدادند در خانه خود مدفون شوند - مترجم ) بطورىكه من شنيده بودم چون مردم موافقت نكردند كه فردوسى در قبرستان مسلمين مدفون شود او را در باغ وى دفن كردند . قبل از حركت بسوى سبزوار براى ديدن باغ فردوسى رفتم ولى چيزى كه شبيه به باغ باشد بنظرم نرسيد بلكه ويرانهاى ديدم كه علف در آن روئيده بود و يك برآمدگى كوچك در آن ويرانه مشاهده ميشد و به من گفتند كه آن ، قبر فردوسى است . من كنار قبر آن مرد ايستادم و در بحر تفكر غوطهور شدم و حيرت ميكردم چگونه شاعرى چون فردوسى ( ولو رافضى باشد ) آنطور متروك و مهجور گرديده و سكنه طوس ، حتى سنگى روى قبرش نگذاشتند كه اثر قبر از بين نرود . قبل از اينكه از كنار مزار فردوسى دور شوم دستور دادم كه همان روز سنگى روى قبر او بگذارند تا اينكه اثر قبر از بين نرود هنوز از آن خرابه خارج نشده بودم كه يك پيك سوار خاكآلود از راه رسيد و پيك نزديك خرابه از اسب پياده شد و دست در گريبان كرد و نامهاى از آن بيرون آورد و قدم بخرابه نهاد . من آن پيك را مىشناختم و ميدانستم كه از پيكهاى با استقامت حكومتى است . از او پرسيدم از كجا ميآئى ؟ جواب داد از سمرقند . پرسيدم آيا بىانقطاع در راه بودى ؟ ( پيك ) گفت از روزى كه از سمرقند به راه افتادم تا اين لحظه پيوسته بر پشت اسب بودم . سئوال كردم اين نامه را از طرف كه ميآورى . جواب داد از طرف ( شير بهادر ) شير بهادر از طرف من حاكم ماوراء النهر و مركزش در سمرقند بود . نامه را گشودم و ديدم چنين نوشته است . ( از طرف شير بهادر خطاب بامير بزرك امير تيمور - ( توك - تاميش ) كه پادشاه كشورى است در آن طرف درياى ( آبسكسون ) با يك قشون بزرك به راه افتاده و عزم دارد ماوراء النهر را تصرف نمايد و گرچه من در اينجا مقاومت خواهم كرد ولى حضور تو در اينجا اثرى بيشتر خواهد داشت