مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )
36
منم تيمور جهانگشا ( فارسى )
كردم كه با پانصد سوار ، بسربازان پياده بتازد و با شمشير يا نيزه آنها را معدوم كند . به او گفتم اينان كافرند ولى اگر مسلمان هم ميبودند ميبايد كشته شوند چون با من بجنك افتادند لذا آنها را بكش بعد از نيم ساعت ديدم كه ( نصرت لى ) و سوارانش طورى به سهولت سربازان پياده ( امير - ليك توتون ) را بقتل ميرسانند كه گوئى آنها گروهى از مورچگان هستند . سربازان پياده وقتى مورد حمله سواران من قرار ميگرفتند نميدانستند چگونه از خود دفاع كنند و با فريادهاى وحشتآور ميگريختند . ولى سواران من بانها ميرسيدند و با يك ضربت شمشير يا نيزه هلاكشان ميكردند در آن روز من مرتبهاى ديكر ، بقدرت خود و عدم لياقت ديگران اميدوار شدم و دانستم كه موفقيت انسان در زندگى به همان اندازه كه مربوط بلياقت او هست بعدم لياقت ديگران هم ارتباط دارد . در آن روز دريافتم كه هرگز نبايد فريب شهرت و آوازه ديگران را خورد و از اسامى بزرگ آنها بيم به خود راه داد . ( امير ليك توتون ) يكى از اسمهاى بزرگ ماوراء النهر بود و آن مرد هر وقت سوار مىشد مقابل او يك پرچم به حركت درميآوردند كه 9 دم گاو به آن ميآويختند . ( امير ليك توتون ) ادعا ميكرد كه از نژاد اصيلترين سلاطين ترك است و هيچ كس را در قبال قدمت و اصالت خانواده خود به چيزى نميگرفت . ولى آن مرد با آن همه ادعا ، آنقدر لياقت نداشت كه تعليمات جنگى را بسربازان خود بياموزد تا وقتى كه سربازان پياده وى مورد حمله سواران قرار ميگيرند بدانند چگونه بايد از خود دفاع كنند . در آن روز كه سواران من ، پيادگان ( امير ليك توتون ) را مثل مورچه بقتل مىرسانيدند كافى بود كه آنها در يك صف قرار بگيرند و نيزههاى خود را راست كنند تا اينكه از عبور سواران من ممانعت نمايند . ولى آنها در عوض اينكه يك صف تشكيل بدهند و با نيزه جلوى سواران مرا بگيرند مثل گروهى از خرگوشان كه در شكارگاه مورد حمله قرار بگيرند از چپ و راست ميگريختند . وقتى فرار سربازان پياده ( امير ليك توتون ) را ديدم يقين حاصل كردم كه در آن جنگ فاتح خواهم شد زيرا كسانى كه با من مىجنگيدند مرد جنگى بشمار نمىآمدند بلكه چون زنها بودند . اى كه سرنوشت زندكى مرا ميخوانى اين حقيقت را بدان كه هر زمان مشاهده كردى ، سربازان در ميدان جنك ترسو و ناتوان هستند بدان كه فرمانده آنها نالايق و ترسو است براى اينكه سربار ، مظهر فرمانده خود مىباشد و مانند يك آئينه است كه فرمانده خود را منعكس مىنمايد . محال است كه يك فرمانده لايق و دلير سرباز ترسو و نالايق داشته باشد . منظره آن روز ميدان جنك ، براى من درس عبرت شد و دانستم كه هرگز نبايد از پا بنشينم تا اينكه سربازان من ، مثل سربازان ( امير ليك توتون ) ترسو و نالايق بار بيايند . من فهميدم كه ناتوانى قشون ( امير ليك توتون ) ناشى از تنبلى فرمانده آنهاست . اگر ( امير ليك توتون ) اوقات خود را صرف خوردن و خوابيدن نمىكرد و بامور قشون خود مىپرداخت سربازانش آنطور بار نميآمدند . من بعد از آن جنك ( نصرت لى ) را مأمور نمودم كه هر بامداد پس از اينكه نماز صبح را خواندم با صداى بلند اين شعر را براى من بخواند :