مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )
37
منم تيمور جهانگشا ( فارسى )
نبيند دو چشمم بجز گرد رزم * حرام است بر جان من جام بزم داماد من ( حسين ) كه مأمور بود عدهاى از سربازان خصم را عقب خود بيندازد و آنها را نابود كند مأموريت خود را به خوبى بانجام رسانيد و مراجعت كرد . من اگر ميدانستم كه سربازان امير ليك توتون آنقدر ناتوان هستند آن مأموريت را بداماد خود نميدادم و او را از خويش دور نمينمودم پس از اينكه ( حسين ) مراجعت كرد كار بر سربازان ( امير ليك توتون ) سختتر شد زيرا از عقب نيز مورد حمله قرار گرفتند ولى ( حسين ) در آن كارزار بقتل رسيد و من امر كردم جسدش را از ميدان خارج كنند و در نمد بپيچند تا اين كه بسمرقند حمل گردد و در آنجا دفن شود . ( حسين ) قبل از اينكه كشته شود راه فرار ( امير ليك توتون ) را بسته بود . من يقين دارم كه اگر داماد من راه گريختن آن مرد را نمىبست ( امير ليك توتون ) قشون خود را رها مىنمود و ميگريخت تا اينكه جانش را نجات بدهد . ( امير ليك توتون ) مردى بود بتقريب چهل ساله و سياه چرده و در آن روز مغفر بر سر و زره در تن داشت . من هم داراى مغفر بودم اما زره نداشتم و بجاى آن خفتان پوشيده بودم و عادتم اين است كه خفتان را بر زره ترجيح مىدهم . زيرا خود من بدفعات زره ديگران را با ضربت شمشير شكافتهام ولى نتوانستم خفتان را بشكافم و آزمودهام كه خفتان بهتر از زره بدن را در قبال ضربات شمشير و نيزه و تير حفظ مىكند . درحالىكه چند تن از صاحب منصبان و عدهاى از سوارانم با من بودند خود را نزديك ( امير ليك توتون ) رسانيدم و آن مرد به زبان تركى بانك زد جوان تو كه هستى . من به زبان فارسى به او جواب دادم ( مرامام من نام مرك تو كرد ) ( امير ليك توتون ) به زبان تركى گفت نمىفهمم چه ميگوئى ؟ آنچه گفته بودم به زبان تركى برايش بيان كردم و بعد دهانه اسب را بدندان گرفتم و با دو شمشير در دو دست ، حملهور شدم . چند تن از سوارانى كه اطراف ( امير ليك توتون ) بودند از پا درآمدند و من خود را به او رسانيدم . چند مرتبه بسوى من كمند انداختند ولى شمشيرهاى من كمند را قطع مىنمود . ( امير ليك توتون ) مثل تمام سربازان خود با يك دست شمشير ميزد . من ميدانستم كه كشتن آن مرد براى من آسان است زيرا با شمشير چپ خود مىتوانستم جلوى تيغ وى را بگيرم و با شمشير راست او را از پا درآورم . فقط زره و مغفر ( امير ليك توتون ) مانع از اين بود كه به زودى كشته شود . درحالىكه من با شمشير چپ خود با تيغ او بازى ميكردم شمشير راست را بطرفش انداختم و از ضربت شمشير من پاى او بريده شد و مرد سياه چهره روى اسب خم گرديد . ضربت دوم شمشير من روى دست چپ او فرود آمد و دست را قطع كرد و ( امير ليك توتون ) نتوانست روى اسب قرار بگيرد و به زمين افتاد و من به سه نفر از سواران خود گفتم كه سرش را از بدن جدا كنند و بر نيزه بزنند و بسربازانش نشان بدهند تا همه بدانند كه ( امير ليك توتون ) ديگر وجود ندارد تا اينكه جنك ، زودتر خاتمه پيدا كند . همينكه سر ( امير ليك توتون ) به سر نيزه قرار گرفت و سربازانش دانستند كه فرمانده