مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )
31
منم تيمور جهانگشا ( فارسى )
با اينكه جرئت دارم خود را در يك خرمن آتش نمياندازم زيرا ميدانم كه خواهم سوخت صاحب صدا گفت من به تو ميگويم اين نردبان سرنگون نخواهد شد از آن بالا برو . من پاى خود را روى اولين پله نردبان نهادم و آن را آزمودم و متوجه شدم كه محكم است و سرنگون نميشود . اين بود كه بدون بيم از سرنگون شدن از پلهها بالا رفتم . پس از اينكه مقدارى صعود نمودم يك مرتبه ، متوجه شدم كه پاى چپ من ، از من اطاعت نميكند . من در پاى چپ احساس درد نميكردم ولى نميتوانستم از آن استفاده نمايم صاحب صدا گفت چرا توقف كردى و بالا نميروى . گفتم نميتوانم بالا بروم چون پاى چپم از من اطاعت نمىكند . صاحب صدا گفت بالا برو . . . از كار افتادن پاى چپ نبايد مانع از بالا رفتن تو شود . من از گفته صدا پيروى كردم و متوجه شدم با اينكه پاى چپ من اطاعت نميكند مىتوانم آن را با خود بكشم . باز هم بالا رفتم و ناگهان دريافتم كه دست راست من هم از اطاعتم خارج شده است . ولى دست راست به كلى از اطاعت من خارج نشده بود و مىتوانستم بازوى نردبان را بگيرم ولى انگشتها آنطور كه بايد از من اطاعت نميكرد . سرانجام به جائى رسيدم كه ديگر پله نديدم و صاحب صدا گفت : آيا مىدانى چند پله را طى كردى ؟ گفتم نه ، گفت بهتر آنكه نميدانى چند پله را طى نمودى زيرا اين پلكان سنوات عمر تو مىباشد و تو تا روزى كه زنده هستى بالا خواهى رفت و هرگز فرود نخواهى آمد و پيوسته خاطر علماء و صنعتگران و شعرا را ولو با تو مخالف باشند نگاهدار و آنها را ميازار ولو دين تو را نپرستند . بعد از اينكه توصيه مزبور را از صاحب صدا شنيدم از خواب بيدار شدم . امروز چهل و هشت سال از تاريخى كه من آن خواب را ديدم ميگذرد و ميتوانم آن را خوب تعبير كنم . من در اين چهل و هشت سال پيوسته ترقى كردم و دايم بر ثروت و قدرت من افزوده شد و تمام گردنكشان جهان مقابل من سر بر خاك نهادند يا اينكه سرشان از پيكر جدا شد در اين چهل و هشت سال حتى يك لحظه اتفاق نيفتاد كه يك مرحله عقب بروم و قدرى از ثروت و قدرت من كاسته شود و اينك هم عزم دارم ( بچين ) بروم و سراسر كشور ( چين ) را تصرف نمايم تعبير از كار افتادن پاى چپ من بالاى نردبان اين شد كه پاى چپ من در يكى از جنكها به سختى مجروح گرديد و از آن موقع تا امروز از باى چپ ميلنگم . تعبير از كار افتادن دست راست من اين شد كه در جنك با ( توك تاميش ) دست راستم بشدت مجروح گرديد و از آن موقع تا امروز ، نميتوانم انگشتهاى دست راست را مطابق ميل خود به حركت درآورم و اينك هم سرگذشت زندگى خود را با دست چپ مينويسم . ( توضيح - خود تيمور لنك در صفحات آينده در اين سرگذشت ( توك تاميش ) را معرفى مىكند و لزومى ندارد كه ما در اينجا بتفصيل وى را معرفى كنيم و باختصار ميگوئيم كه وى يكى از امراى بزرگ جنوب روسيه بود - مترجم ) من نميتوانم با دست راست قلم بدست بگيرم و بنويسم ولى ميتوانم با دست راست قبضهء شمشير را بدست بگيرم و شمشير بزنم چون شانه و آرنج و بازو و ساعد من نقص ندارد . در ظرف مدت چهل و هشت سال كه از تاريخ ديدن آن خواب ميگذرد من در جنكها يكصد و هفتاد و دو زخم