مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )

32

منم تيمور جهانگشا ( فارسى )

خوردم و هرگز نناليدم و هر دفعه كه زخمى بر من وارد ميآمد دندان‌ها را روى هم ميفشردم كه صداى ناله‌ام برنخيزد . من طبق توصيه‌اى كه در آن خواب به من كردند همواره خاطر علما و صنعتگران و شعراء را نكاه داشتم ولو ميدانستم كه مسلمان نيستند ، ولو مثل ( شمس الدين محمد شيرازى ) مرتد بشمار ميآمدند . وقتى وارد شيراز شنيدم قبلا از اين‌كه مجلسى با شركت علماى آنجا تشكيل بدهم ( شرح آن خواهد آمد ) دستور دادم كه ( شمس الدين محمد ) را نزد من بياورند تا وى را ببينم ساعتى ديگر ، پيرمردى را نزد من آوردند كه قدرى خميده بود و مشاهده كردم كه از يك چشم او آب فرو ميريزد از وى پرسيدم كه آيا شمس الدين محمد شيرازى تو هستى ؟ مرد سالخورده جواب داد بلى اى امير جهانگشا . گفتم تو در يكى از غزل‌هاى خود گفته‌اى : خدايا محتسب ما را بآواز دف و نى بخش * كه ساز شرع زين افسانه بىقانون نخواهد شد شاعر شيرازى گفت بلى اى امير جهانگشا من اين شعر را سروده‌ام . گفتم آيا تو نميدانستى كه اين شعر توهينى بزرگ نسبت بدين مىباشد . پيرمرد گفت من قصد توهين نداشته‌ام و منظورم در اين شعر از ( افسانه ) همانا آواز دف و نى است و خواستم بگويم كه آواز دف و نى بىاهميت‌تر از آن است كه بتواند در اركان دين تزلزلى بوجود بياورد گفتم اين‌طور نيست و در اين شعر ، قصد توهين تو ، روشن است . آنگاه از او پرسيدم كه آيا ميل دارى سمرقند و بخارا را كه در اشعار خود از آنها ياد كرده‌اى ببينى ؟ شاعر شيرازى گفت اى امير جهانگشا اگر جوان بودم ميل داشتم سمرقند و بخارا را ببينم ولى چون پير شده‌ام ميدانم كه اگر عزم سفر كنم به مقصد نخواهم رسيد و در راه خواهم مرد يا اينكه موفق ببازگشت بشيراز نخواهم شد گفتم اى شمس الدين محمد ، تو جز شيراز جائى را نديده‌اى . ( تيمور لنگ شيراز را ( سى - راز ) با حرف سين تلفظ ميكرد و مىنوشت - مارسل بريون ) تو تصور ميكنى كه زيباتر از شيراز جائى وجود ندارد در صورتى كه شيراز تو ، در قبال سمرقند من شهر كوچك و بىاهميتى بيش نيست قبل از اينكه من بسلطنت برسم سمرقند از شهرهاى زيباى دنيا بود و من آن را زيباترين و آبادترين شهر جهان كردم در شيراز تو بيش از هفت مسجد نيست كه فقط يكى از آنها بزرك است ولى سمرقند من دويست مسجد بزرك دارد و هر مسجد داراى دو يا سه يا چهار گلدسته است و بالاى گنبد هر مسجد يك هلال زرين نصب گرديده و وقتى تو از بالاى تپه‌اى كه كنار شهر قرار گرفته سمرقند مرا در وسط باغها ببينى تصور ميكنى كه بهشت برين را مشاهده مىنمائى ، ولى شمس الدين محمد نخواست شيراز را ترك كند و به ( سمرقند ) برود و بقيه عمر را در آن شهر زندگى كند و با اينكه به نظر من مردى مرتد بود من گفتم هزار دينار زر به او بدهند تا اينكه با خوشى زندگى نمايد و از روزى كه من آن خواب را ديدم تا امروز يك دانشمند و يك صنعتگر و يك شاعر از من آزار نديد . من وقتى مجبور مىشدم كه يك شهر مستحكم را با قهر و غلبه تصرف كنم و سكنه شهر را از دم تيغ بگذرانم پيوسته علماء و صنعتگران و شعراء را مستثنى ميكردم و مراقبت مىنمودم كه آنها را از سايرين جدا شوند و بقتل نرسند و بعد از اينكه شهر ويران ميگرديد به علماء و