مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )
30
منم تيمور جهانگشا ( فارسى )
كشته شوى و من پس از اينكه تو را بقتل رسانيدم اموالت را تصرف خواهم كرد و فرمانرواى بخارا خواهم شد . مير بخارا گفت اگر توانستى مرا بقتل برسانى ، اموالم را تصرف كن . آنگاه ناپديد گرديد يعنى از برج پائين رفت . دو ساعت ديگر غوغائى به گوش من رسيد و عدهاى از سربازانم كه خارج از شهر بودند چند نفر را كه دستگير كرده بودند نزد من آوردند و من بين آنها امير بخارا را شناختم و معلوم شد كه وى بدون اطلاع از اينكه ما از وجود نقب خبر داريم ميخواسته با اطرافيان خود از راه نقب بگريزد و گرفتار سربازان ما شده است . امير بخارا به من گفت من حاضرم معادل پانصد هزار مثقال زر ، به تو املاك و اموال بدهم و مرا رها كن و ( بخارا ) را تخليه نما و برگرد . گفتم امروز صبح وقتى گفتم كه پانصد هزار مثقال زر بابت خونبها و هزينهء قشونكشى به من بده تا از اينجا بروم تو را دستگير نكرده بودم و اختيار جانومال تو را نداشتم . ولى اينك صاحب اختيار جانومال تو ميباشم و همه اموال تو به من تعلق دارد . آنگاه امر كردم كه افسران و عدهاى از سربازان من حضور بهم برسانند و اطرافيان امير بخارا را بر زمين بنشانند و شمشير از غلاف كشيدم و طورى شمشير را انداختم كه سر امير بخارا از بدن جدا شد و بر زمين افتاد . من مىخواستم به سكنه بخارا بفهمانم كه در آينده ميبايد از من اطاعت نمايند و نيز ميخواستم منظرهء فوران خون را از شاهرگهاى پريدهء امير بخارا ببينم و وقتى خون او ، تا ارتفاع يك ذرع . نيم فواره زد و به طرف آسمان رفت من از فرط شادى بخنده افتادم . بعد از اينكه امير ( بخارا ) بقتل رسيد تمام اموال او را به تصرف درآوردم و آنچه قابل انتقال بود به ( سمرقند ) منتقل گرديد و آنگاه دستور دادم كه سربازان امير ( بخارا ) و عدهاى از سكنه شهر را به بيگارى بگيرند تا اينكه حصار شهر ( بخارا ) را ويران نمايند تا بعد از آن كسى نتواند در آن شهر حصارى شود . من تا امروز اين روش را ادامه دادهام و بعد از گشودن يك شهر مستحكم حصار آن را ويران مىنمايم تا اينكه ديكرى نتواند در پناه حصار براى من توليد زحمت كند . حكومت ( بخارا ) را بيكى از افسران خود واگذاشتم و به او گفتم اين شهر را طبق قوانين اسلام اداره كن ، و هر زمان كه گرفتار اشكال شدى و ندانستى چه بايد كرد از من كسب تكليف بنما . اندكى پس از مراجعت از ( بخارا ) به سمرقند يك خواب حيرتآور ديدم . در حال رويا مشاهده كردم كه يك نردبان مقابل من قرار گرفته و دو پايه آن روى زمين است ولى قسمت فوقانى نردبان به چيزى اتكاء ندارد . من از مشاهده نردبان مزبور حيرت كردم و با خود گفتم چگونه اين نردبان كه قسمت فوقانىاش به چيزى تكيه ندارد در اينجا قرار گرفته است و سرنگون نميشود . يك مرتبه صدائى بگوشم رسيد كه گفت اى ( تيمور ) از اين نردبان بالا برو . من جواب دادم اين نردبان به چيزى تكيه ندارد و نميتوان از آن بالا رفت چون سرنگون خواهد شد . همان صدا گفت مگر نمىبينى با اينكه نردبان به چيزى تكيه ندارد ، سرنگون نميشود اگر تو هم بر آن صعود كنى سرنگون نخواهد شد . ولى من ترديد داشتم كه از آن بالا بروم . صاحب صدا گفت اى ( تيمور ) آيا ميترسى ؟ گفتم كسى كه از عقل پيروى مىكند ترسو نيست و من