مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )

26

منم تيمور جهانگشا ( فارسى )

احترام مينگرند ولى در آن روز دريافتم كه خداوند ، مرا براى فرمانفرمائى بوجود آورده و بايد از مشيت او پيروى نمايم و خود را بمقامات بالاتر برسانم ، وقتى از شكار مراجعت كردم ، معلوم شد كه زنم پسرى زائيده و من اين واقعه را بعد از پيروزى در شكارگاه بفال نيك گرفتم و به خود گفتم خداوند به من بشارت ميدهد كه بآرزوى خود خواهم رسيد و من اسم آن پسر را ( جهانگير ) گذاشتم تا اينكه مصداق نيت باطنى من باشد اما متوجه شدم كه براى اينكه بفرمانروائى برسم بايد يك قشون نيرومند داشته باشم و قشون دو هزار نفرى من در سمرقند يك قشون با اهميت بود ولى به درد جنك با ملوك نيرومند اطراف نمىخورد . من ميدانستم كه قشون را با پول بايد بوجود آورد و كسى كه زروسيم نداشته باشد نميتواند داراى يك قشون نيرومند شود . لذا تصميم گرفتم كه املاك خود را بفروشم و وجه نقد بدست بياورم و صرف ايجاد يك قشون نيرومند كنم . اگر ديگرى بجاى من بود با داشتن دو هزار سرباز براى تحصيل زروسيم شايد مبادرت پراهزنى ميكرد يا در خود سمرقند ، مردم را مورد غارت قرار ميداد ، ولى من كه مردى مسلمان هستم نميتوانستم مبادرت بسرقت كنم و از طريق راهزنى در بيابانها يا غارت اموال مردم در شهر ، داراى ثروت شوم اين بود كه در صدد فروش املاك خود برآمدم و منظورم از املاك خويش ملك‌هائى است كه از ( امير ياخماق ) به برادرزاده‌اش ( امير ارسلان ) ميرسيد و نيمى از آن از او به من و اصل گرديد . املاك من بسيار مرغوب بود و مردم وقتى شنيدند كه من قصد دارم املاك خود را به فروش برسانم مرا سفيه دانستند و فكر كردند كه چون املاك مزبور را بىرنج بدست آورده‌ام قدرشان را نميدانم . با اين‌كه املاك مرا ارزان خريدارى كردند چهل هزار سكه طلا از فروش آنها نصيب من شد و من بيدرنك شروع باجير كردن سرباز نمودم و مردانى جوان را براى سربازى انتخاب كردم كه سن آنها از بيست سال و حداكثر از بيست و پنج سال متجاوز نباشد . چون برحسب تجربه‌اى كه در قشون خود ( قشون امير ياخماق ) بدست آورده بودم ميدانستم براى تعليم فنون جنك ، بهترين سن سرباز ، بيست سالگى تا بيست و پنج سالگى است و بعد از آن ، استعداد مردان براى فراگرفتن فنون جنگى كم مىشود . فصل پنجم چگونه شهر بخارا را به تصرف درآوردم براى تعليم جوانانى كه استخدام ميكردم ، روشى را پيش گرفتم كه خود من با آن روش ، تعليم يافته بودم ، من ميدانستم كه خداوند در وجود ما چند استعداد آفريده از جمله استعداد كسب علم و استعداد تحصيل زور و استفاده از اسلحهء جنگى . هر مرد نادان و ناتوان مىتواند دانا و توانا شود اما تنبلى نميگذارد كه وى خود را دانا و توانا نمايد يا مربى و مرشدى وجود ندارد كه وى را ارشاد