مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )

27

منم تيمور جهانگشا ( فارسى )

كند . راه دانا شدن تحصيل علم است و راه توانا شدن به كار انداختن بدن جهت تحصيل زور . از روز اول كه من جوان‌ها را براى سربازى استخدام كردم . دقت نمودم كه آنها از قوانين شرع و عرف پيروى نمايند . پيروى از قوانين شرع و عرف در نظر من بسيار اهميت داشت و امروز هم كه در آستان هفتاد سالگى هستم اهميت دارد . من ميفهميدم مردى كه در همه عمر سوار بر اسب . از يك طرف اقليم وسيع خود بسوى ديگر ميرود و نميتواند در يك نقطه بماند بايد اطمينان داشته باشد كه قسمت‌هاى مختلف كشور وسيع وى ، از او اطاعت ميكنند و اين ميسر نمىشود مگر اين‌كه قانون شرع و عرف در همه‌جا ، بموقع اجرا گذاشته شود . من ميدانستم وقتى قانون در دورترين نقاط كشور وسيعم بموقع اجرا گذاشته شود . مثل اين است كه خود در آنجا حضور دارم . از روزى كه بقدرت رسيدم تا امروز كه مشغول نوشتن شرح حال خود هستم هر كار كردم ، مستند بقانون بود . جد من ( چنگيز ) در كارها فقط متكى به زور و خشونت مىشد . ولى من در همه كار قوانين شرع و عرف را در نظر مىگرفتم تا اين‌كه مردم بدانند تصميمى كه من گرفته‌ام از لحاظ شرعى و عرفى ضرورى است و بايد از جان و دل آن‌ها را بپذيرند . سربازان خود را هم طورى تربيت كردم كه مطيع قانون باشند و بدانند كه اگر تخلف نمايند مجازات خواهند شد . من روزى دوبار بسربازان خود غذا مىدادم يكى در موقع چاشت و ديگرى در آغاز شب . هر روز بعد از اداى نماز صبح آنها را وادار ميكردم كه فنون جنگى را فرا بگيرند و با ورزش ، خود را نيرومند كنند . من ميدانستم كه حضور من در صحرا ، هنگام تعليم و تمرين ، خيلى در سربازان اثر مىكند و آنها وقتى ببينند كه مقابل چشم من مشغول تمرين هستند بهتر كار خواهند كرد . تعليم و تمرين تا يك سوم روز ادامه مييافت و آنوقت بسربازان استراحت ميدادم تا اين‌كه چاشت صرف كنند . بعد از صرف چاشت تا موقع نماز ظهر ، سربازها آزاد بودند و مىتوانستند به كارهاى خصوصى خود برسند . بعد از نماز ظهر ، باز تعليم و تمرين شروع مىشد و تا موقع غروب آفتاب ادامه مييافت . در روزهاى گرم تابستان ، تعليم و تمرين را از عصر شروع مىكردند تا اينكه گرما مانع از ادامهء كار نشود . اين روش را من در تمام دورهء عمر ادامه دادم و امروز هم سربازان من در همه‌جا ، مطابق اين روش تحت تعليم قرار ميگيرند . من ميدانستم كه يكى از مؤثرترين وسائل جهت ايجاد احترام در دل سربازان اين است كه آنها فرمانده خود را قوى و دلير و در فنون جنگى ماهر بدانند . من اطلاع داشتم همان‌طور كه من در قشون امير ياخماق براى يك افسر ناتوان قائل بارزش نبودم سربازان هم براى يك فرمانده ناتوان قائل بارزش نيستند . لذا گاهى مقابل سربازان خود كه تحت تعليم بودند تير ميانداختم و نيزه پرتاب ميكردم و شمشير ميزدم تا اين‌كه بدانند كه فرمانده آنها يك مرد ناشى و ناتوان نيستت . در سال 758 هجرى كه من بيست و دو ساله بودم عده‌اى از سربازان امير ( بخارا ) شش تن از سربازان مرا كه از صحرا مراجعت ميكردند بقتل رسانيدند مطابق قانون شرع خون‌بهاى كسى كه از روى سهو بقتل رسيده باشد يكصد شتر است اما خون‌بهاى قتل عمدى موكول مىباشد با دعاى صاحب خون .