مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )

13

منم تيمور جهانگشا ( فارسى )

خود سكنه ( شبستر ) هم ندانستند كه براى چه از احسان من برخوردار شدند و اولين بار ، من علت آن احسان را در اين‌جا ذكر مىنمايم خواندن كتاب ( گلشن راز ) خيلى ذهن مرا روشن كرد و بعضى از مسائل غامض حكمت را برايم حل نمود . وقتى به هيجده سالگى رسيدم پدرم تمام كارهاى خود را به من واگذار كرد و گوشه‌نشينى اختيار نمود و بقيه عمر را بعبادت گذارنيد . گفتم كه پدرم از مالكين كوچك شهر ( كش ) بود و ما ثروت زياد نداشتيم و من تصميم گرفتم كه بر ثروت پدرى بيفزايم زيرا از سعدى شاعر فارسى پند گرفته بودم كه انسان تا روزى كه زنده است بايد براى كسب مال و فراگرفتن علم كوشش كند تا اين‌كه افراد نادان بمناسبت مال انسان را محترم بشمارند و افراد دانا بمناسبت علم و هنر احترام را واجب بدانند . ولى من براى اين‌كه بتوانم بر ثروت پدر بيفزايم احتياج به كارى داشتم لذا تصميم گرفتم كه وارد خدمت يكى از امراى ماوراء النهر شوم . فصل سوم ورود به خدمت امير ياخماق در آن موقع در سمرقند اميرى بود موسوم به ( امير ياخماق ) كه در آن تاريخ هفتاد سال از عمرش ميگذشت و دو پسر جوانش كشته شده بودند و جانشينى غير از يك برادرزاده نداشت و مىترسيد كه برادرزاده‌اش او را بقتل برساند امير ( ياخماق ) پدرم را مىشناخت و من برايش پيغام فرستادم كه اگر ميل دارد مرا به خدمت خود بپذيرد . امير ( ياخماق ) موافقت كرد كه من نزد او بروم و وقتى مرا ديد حيرت نمود و گفت من تصور نميكردم كه ( ترقائى ) داراى يك چنين پسر جوان و رشيد باشد ، آنگاه از من پرسيد ( تيمور ) تو چه كار ميتوانى بكنى ؟ گفتم من در قلم زدن و شمشير زدن مهارت دارم و ميتوانم هم ديوان تو را اداره كنم و هم قشون تو را . امير ( ياخماق ) قدرى مرا نگريست و بعد گفت تو براى اداره كردن ديوان جوان هستى ولى ميتوانم قشون خود را به تو واگذار كنم كه اداره نمائى . من در سمرقند شروع به كار كردم و عهده‌دار اداره قشون امير ( ياخماق ) شدم و در آن موقع نوزده سال داشتم . فرماندهء قشون ( امير ياخماق ) مردى باسم ( قولر كمال ) و خيلى فربه بود و تصور ميكنم كه پنجاه سال از عمرش ميگذشت و وقتى شنيد كه ( امير ياخماق ) مرا مأمور اداره قشون خود كرده ، قدرى مرا نگريست و سپس خنديد و خطاب بسربازان خود گفت كه امير ( ياخماق ) براى ما يك پسر مزلف فرستاده است تا اين‌كه با او خوش بگذرانيم . من شمشير خود را از غلاف كشيدم و بانك زدم اكنون به تو ثابت ميكنم كه من يك پسر مزلف نيستم و مىتوانم سزاى دشنام‌دهنده را در كنارش بگذارم .