مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )

14

منم تيمور جهانگشا ( فارسى )

آنگاه به ( قولر كمال ) حمله‌ور شدم و او كه متوجه گرديد جانش در خطر است شمشير از غلاف كشيد حركات آن مرد آن‌قدر كند بود كه من دانستم شكار من است و شمشير را از طرف چپ به طرف گردنش انداختم و دم تيغ من گردن او را بريد و حلقوم و شاهرگش را قطع كرد و به استخوان رسيد و متوقف گرديد و ( قولر كمان ) به زمين افتاد و خون از گردنش چون جوى آب جارى شد و بعد از چند لحظه جان سپرد . من شمشير خود را كه خونين شده بود به لباس ( قولر كمال ) ماليدم كه پاك شود و آن را غلاف كردم و خطاب بسربازان گفتم من ( تيمور ) فرزند ( ترقائى ) اهل شهر ( كش ) هستم و از امروز فرمانده شما ميباشم و شما بايد از من اطاعت كنيد و هركس از من اطاعت نكند با شمشير من به هلاكت خواهد رسيد . سربازان يكديگر را نگريستند و سكوت كردند و من دانستم كه فرهاندهى من مسجل گرديده است . بعد از من شايد كسانى پيدا شوند و به من ايراد بگيرند كه من براى حمايت از عفت و تقواى پسران جوان و زيبا سختگير بودم و هركس را كه نسبت بيك پسر جوان با طرزى دور از عفت ، توهين ميكرد ، بقتل مىرسانيدم ولى اين سخت‌گيرى ناشى از اين بود كه من در دوره جوانى آزموده بودم كه زيبائى كه از نعمت‌هاى خداوند است ، بر اثر بدچشمى و هرزگى بعضى از اشخاص ، براى جوانان چون نكبت مىشود و به همين جهت دستور دادم هركس نسبت بيك پسر جوان بطرزى مخالف با تقوى رفتار كند بقتل برسد و بر اثر سخت‌گيرى من ، جوانان زيبا داراى امنيت شدند و در قلمرو حكمرانى من ، ديگر زيبائى براى يك پسر جوان نكبت نيست همان روز كه من ( قولر كمال ) را به قتل رسانيدم ( امير ياخماق ) مرا احضار كرد و به من تبريك گفت و اظهار نمود تو مرا از دست يك مرد مزاحم و پرتوقع و نالايق نجات دادى . من به او گفتم اى امير ؛ سازمان قشون تو نامنظم است و اجازه بده كه من براى قشون تو سازمانى جديد بوجود بياورم . امير ( ياخماق ) گفت هرچه ميخواهى بكن . من هر ده سرباز را در يك جوخه جمع كردم و فرماندهى جوخه را بيك نفر موسوم به ( اون‌باشى ) سپردم . هر ده جوخه را كه يكصد نفر سرباز مىشود به يك نقر به اسم ( يوزباشى ) واگذاشتم و هر هزار سرباز را بيكنفر باسم مين‌باشى سپردم . قبل از من در قشون ( امير ياخماق ) تمرين جنگى متداول نبود و سربازان كه همه سوار بشمار مىآمدند كارى جز خوردن و خوابيدن نداشتند من مقرر كردم كه هر روز سربازان بصحرا بروند و مبادرت به تمرين كنند و نيز دقت كردم كه نماز سربازان ترك نشود . من ميدانستم كه تغيير عادت سربازان ، براى آنها ناگوار است ولى مطمئن بودم كه بعد از دو هفته عادى خواهد شد و سربازن ( امير ياخماق ) از آن موقع ببعد هر روز تمرين جنگى ميكردند و نماز را بموقع ميخواندند . يك ماه بعد از اين‌كه وارد خدمت ( امير ياخماق ) شدم جمعى از رعاياى او گريه‌كنان از صحرا به ( سمرقند ) آمدند و به امير شكايت كردند كه يك طائفه قره ختائى كه در شمال سمرقند سكونت دارند به اغنام آنها حمله‌ور شدند و شش هزار گوسفند را به يغما بردند و سه نفر از چوپانان را هم كشتند . من داوطلب شدم كه بروم و سارقين را به مجازات برسانم و گوسفندان را از آن‌ها بگيرم و بياورم . ( امير ياخماق ) گفت اى تيمور ، افراد طائفه قره ختائى خطرناك هستند و شماره