مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )
12
منم تيمور جهانگشا ( فارسى )
را منباب تعصب مذهبى نميگويم بلكه از روى دليل اظهار ميكنم . دليل من قوانين مذهب اسلام است و اگر قوانين مذاهب اسلام را با قوانين مذاهب موسوى و عيسوى مقايسه كنيد معلوم خواهد شد كه مذهب اسلام برتر از مذاهب ديگر است در قوانين مذهب موسى ، فقط به دنيا توجه شده و از آخرت ذكرى بميان نيامده است و تو گوئى كه زندگى بعد از مرگ ، هيچ وجود ندارد . در قوانين عيسى فقط به آخرت توجه شده و تمام تعاليم عيسى مربوط به آخرت است و كوچكترين توجه نسبت بامور دنيوى ننموده است و مثل اين است براى عيسى اين دنيا وجود نداشته است . ولى در قوانين تعاليم پيغمبر اسلام هم به دنيا توجه دقيق شده هم به آخرت و به مسلمين توصيه مىكند كه هم در فكر اين دنيا باشند و هم در فكر دنياى ديگر . ولى از خواندن كتاب ( گلشن راز ) تأليف محمود شبسترى لذت بردم و با اينكه سرايندهء اشعار ( گلشن راز ) شيعهء هفت امامى بود ، اشعارش راجع به خدا و مبداء و معاد خيلى در من اثر كرد . ( توضيح - مقصود از شيعه هفت امامى شيعيانى هستند كه دارى مذهب اسمعيليه ميباشند و آنها عقيده دارند كه بعد از حضرت جعفر صادق سلام اللّه عليه مىيابد پسرش اسماعيل امام شود و امام موسى كاظم سلام اللّه عليه امام هفتم ما را كه شيعيان اثنى عشرى هستيم امام نميدانند و اما موضوع اسماعيلى بودن شيخ محمود شبسترى صاحب ( گلشن راز ) مسئلهايست كه مورد ترديد است و تا آنجا كه اين بيمقدار اطلاع دارد اسماعيلىها هركس را كه داراى مسلك عرفانى و صوفى بود از خود دانستهاند و باينجهت ميگويند كه سنائى و شيخ عطار و شمس تبريزى و جلال الدين رومى و عزيز نسفى عارف معروف و شيخ محمود شبسترى سراينده گلشن راز - همه اسماعيلى بودهاند در صورتى كه ما ميدانيم اينطور نيست و تيمور لنگ هم كه شيخ محمود شبسترى را اسماعيلى دانسته ناگزير تحت تأثير شايعات اسماعيلىها قرار گرفته است . البته منظور مترجم اين نيست كه بگويد مذهب اسماعيلى خوب است يا بد ، چون بنده قاضى نيستم بلكه فقط يك مترجم مىباشم و بعضى از نكات را براى اين ذكر مىكنم كه ترجمه ناقص و مبهم نباشد - مترجم ) من بقدرى از خواندن ( گلشن راز ) لذت بردم كه بعد از اينكه آذربايجان را به خون و آتش كشيدم از قتل عام سكنه ( شبستر ) خوددارى كردم زيرا سراينده ( گلشن راز ) شبسترى بود . روزى كه من به ( شبستر ) رسيدم مردم از بيم جان گريخته بودند من جارچى فرستادم كه جار بزنند كه سكنه ( شبستر ) مراجعت نمايند و بآنها قول داده مىشود كه جان و مال و ناموسشان در امان خواهد بود . مردم كه ميدانستند امير شرق و غرب جهان وعده دروغ نميدهد مراجعت كردند و وارد خانههاى خود شدند . من دستور دادم كه سكنه شبستر را سرشمارى نمايند و معلوم كنند كه چند تن از مردان و زنان عمرشان از پانزده سال بيشتر است و بعد از خاتمه سرشمارى معلوم شد كه در شبستر ( 3891 ) مرد و زن زندگى مىنمايند كه بيش از پانزده سال دارند و من دستور دادم كه بهريك از آنها پنج مثقال طلا بدهند و هيجده هزار و پانصد و پنج مثقال طلا بين سكنه ( شبستر ) تقسيم شد . ملازمان من ندانستند كه من چرا آن زر را بين سكنه ( شبستر ) تقسيم نمودم و من هم نيت خود را به آنها نگفتم زيرا عوام الناس استعداد ندارند كه به نيت دانشمندان پى ببرند .