مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )
11
منم تيمور جهانگشا ( فارسى )
با دست چپ هم شمشير بزند مثل اين است كه دو نفر است . بايد بگويم كه قبل از آن تاريخ من با دست چپ مىنوشتم و تيراندازى مىكردم و شمشير هم ميزدم ليكن ( سمر - طرخان ) مرا ارشاد كرد و به كار بردن دست چپ را بطورى كامل به من آموخت و من بعد از اينكه وارد ميدانهاى جنگ شدم بدفعات ، بمناسبت اينكه دست چپ را به كار انداختم جان را از مهلكه نجات دادم . وقتى من با مارت رسيدم ( سمر - طرخان ) پير شده ، دندانهايش فرو ريخته بود و ديگر نميتوانست گوشت و نان خشك و خيار بخورد و دانههاى انار را بجود و من خدمت گذشتهء او را فراموش نكردم و مستمرى كافى برايش مقرر نمودم كه مادام العمر براحتى زندگى نمايد . از آن گذشته من بعد از اينكه بامارت رسيدم هيچ يك از استادان و دوستان قديم را فراموش نكردم و به همه منصب يا مستمرى دادم و با اينكه در قرآن نوشته است ( السن بالسن و الاذن بالاذن ) يعنى بجاى دندان دندان بشكنيد ، و بجاى گوش ، گوش ببريد من از دشمنان دورهء جوانى خود انتقام نگرفتم زيرا پس از اينكه بامارت رسيدم و فرمانرواى شرق و غرب جهان شدم دشمنان دورهء جوانى كه در آن عهد در نظرم بزرك بودند ، طورى حقير شدند كه شرم ميكردم آن موجودات ناتوان و زبون را مورد خشم قرار بدهم . انسان تا وقتى كوچك و ناتوان است دشمنان را بزرگ مىبيند ولى بعد از اينكه بزرك و توانا شد ، دشمنان قديم طورى در نظرش حقير جلوه مينمايد كه ننك دارد از آنها انتقام بگيرد . مدت يكسال ، هر روز در موقع تمرين شمشيربازى ( سمر - طرخان ) دست راست مرا مىبست و طورى من با دست چپ براحتى و خوبى شمشير ميزدم كه دست راست برايم ناشى شد . ولى ناشيگرى دست راست موقتى بود و در اندك مدت ، هر دو دست من براى شمشيربازى به كار افتاد . روزى كه من بجنك ( بايزيد - ايلدرم ) پادشاه عثمانى رفتم شصت و شش ساله بودم و قشون من نزديك انگوريه ( كه امروز باسم آنكارا خوانده مىشود و پايتخت تركيه است ) بقشون او برخورد و من براى ( بايزيد - ايلدرم ) پيغام فرستادم كه جنگ تنبهتن كنيم و هركس كه كشته شد قشون او مغلوب باشد . من در آن موقع يقين داشتم ( بايزيد - ايلدرم ) را خواهم كشت . براى اينكه او ، فقط با دست راست شمشير ميزد ولى من با دو دست شمشير ميزدم و دو شمشير بدست ميگرفتم ، و درحالىكه با يك شمشير او را كه بيش از يك شمشير نداشت مشغول ميكردم با شمشير ديگر ، وى را از پا درمىآوردم ولى او جرئت نكرد كه با من پيكار كند . با اينكه جوان بودم و باقتضاى قدرت جوانى ، اسب تاختن و نيزه پرانيدن و تير انداختن و شمشير زدن و كشتى گرفتن را دوست ميداشتم از تحصيل علم غامل نبودم . در آن موقع دو كتاب را كه هر دو به زبان فارسى نوشته شده است خواندم يكى ( مثنوى ) تأليف تأليف جلال الدين رومى و ديگرى ( گلشن راز ) تأليف شيخ محمود شبسترى . هر دو كتاب شعر است و من از خواندن كتاب مثنوى سخت متنفر شدم و برعكس از خواندن كتاب ( گلشن راز ) لذت بردم علت نفرت من از كتاب مثنوى اين بود كه جلال الدين رومى سرايندهء اشعار مثنوى عقيده به آزادى مذهب داشته و تمام مذاهب را محترم ميشمرده و مىگفته كه هيچ مذهب بر مذهب ديگر مزيت ندارد در صورتى كه من عقيده داشتم و دارم كه مذهب اسلام برتر از مذاهب ديگر است و اين