مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )
6
منم تيمور جهانگشا ( فارسى )
( توضيح - قيقاج زدن يعنى در حال تاخت اسب رو برگردانيدن و به طرف عقب تيراندازى كردن - مترجم ) ( يولاش ) به طرف من آيد و گفت ( تيمور ) براى چه نسبت به من بىاعتنائى ميكنى و آيا نمى - فهمى كه من چقدر به تو علاقهمند هستم و بين تمام محصلين كه در مدرسه تحصيل ميكنند فقط تو را برگزيدهام و تو بايد خوشوقت باشى شخصى جون من كه پدرم خان است . . . من مجال ندادم كه وى حرف خود را تمام كند و تيرى از تركش بيرون آوردم و بكمان بستم و به طرف او پرتاب كردم تير بر سينهاش نشست و بر پشت افتاد و بعد از چند دقيقه زندگى را بدود گفت . ( يولاش ) اولين كسى بود كه بدست من كشته شد و من قدرى كنار جنازه آن جوان ايستادم و او را نگريستم و در آن موقع نه متوحش بودم نه غمگين . من فكر ميكردم قتل آن جوان از طرف من مجاز بوده و او نمىبايد آن اظهارات را به من بكند تا اينكه كشته شود . بعد از اينكه چند دقيقه كنار جسد ( يولاش ) ايستادم متوجه شدم كه بايد پدرم را از آن واقعه مستحضر نمايم و به پدرم ( ترقائى ) گفتم كه ( يولاش ) را بقتل رسانيدهام پدرم مضطرب گرديد و گفت بد شد زيرا پدرش بخونخواهى پسر بر خواهد خواست . گفتم آيا تو راضى بودى كه يك جوان از تركهاى مشرق ماوراء النهر ، به پسر تو اين حرفها را بزند و پسرت گفتههاى او را تحمل نمايد . پدر گفت البته نه . ليكن اگر تو به من اين موضوع را مىگفتى من به پدرش اطلاع ميدادم و از او ميخواستم كه پسرش را تنبيه نمايد ولى اينك چارهاى نداريم جز اينكه خود را براى انتقام پدر ( يولاش ) آماده كنيم . گفتم اى پدر ، چند نفر از محصلين مدرسه ميدانند كه ( يولاش ) جوانى بود وحشى و آنها هميشه مرا مورد تحقير قرار ميدادند كه چرا آن پسر بىادب را بمجازات نميرسانم ( پدرم ) گفت اگر اينطور باشد و آنها شهادت بدهند كه ( يولاش ) گناهكار بوده پدرش نميتواند از ما انتقام بگيرد . اول كسى كه راجع به قتل ( يولاش ) تحقيق كرد ( عبد اللّه قطب ) معلم ما بود و او مرا در اطاق خلوت فراخواند و چگونگى قتل ( يولاش ) را از من پرسيد من حقيقت را براى معلم خودمان بيان كردم و گفتم كه آن پسر ترك نسبت به من سوء نيت داشت و درخواستى از من ميكرد كه هر كس ديگر بجاى من ميبود او را بقتل مىرساند . معلم ما پرسيد آيا كسى از نيت پليد ( يولاش ) اطلاع دارد ؟ من اسم چند تن از شاگردان را بردم و ( عبد اللّه قطب ) از آنها تحقيق كرد و آنها شهادت دادند كه ( يولاش ) نسبت به من سوء نيت داشته است . معلم ما فتوى داد كه من در قضيه قتل ( يولاش ) گناهكار نيستم و آن جوان طبق ياساى چنگيزى واجب القتل بوده است . بعد از معلم ما داروغه شهر تحقيق كرد و او هم از شهود كسب اطلاع نمود و آنها گفتند كه ( يولاش ) نسبت به من سوء نيت داشته و داروغه هم بموجب ( ياسا ) آن پسر را واجب القتل دانست و به پدر ( يولاش ) گفت كه وى نمىتواند خونخواهى كند . پدر ( يولاش ) ناگزير از خونخواهى صرفنظر كرد ولى تا روزى كه زنده بود مرا بديده خصومت مىنگريست و من مىدانستم كه در پى فرصت است كه مرا بقتل برساند ولى هرگز آن فرصت را بدست نياورد و هر قدر از عمر من ميگذشت من قوى تر و زيباتر مىشدم و حس مىكردم كه در من مزيتى هست كه در ديكران نيست .