مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )

5

منم تيمور جهانگشا ( فارسى )

مىنمودم تمام قرآن را حفظ كردم و يك روز ، استاد من ، در مدرسه يك ميهمانى ترتيب داد و از عده‌اى از علماء و وجوه شهر از جمله پدرم دعوت كرد و بعد از اين‌كه مدعوين حضور يافتند از علماء خواست كه مرا مورد آزمايش قرار بدهند تا بدانند آيا قرآن را از حفظ دارم يا نه ؟ سه نفر از علماء سوره‌هائى از قرآن را نام بردند و به من گفتند آنها را بخوانم و من با صداى بلند آيات قرآن را خواندم و همه تحسين كردند و احسنت گفتند . در آن مجلس عنوان حافظ القرآن را روى من گذاشتند و بعد از اين‌كه ضيافت خاتمه يافت و ميهمانان رفتند شيخ شمس الدين به پدرم گفت آنچه من ميدانستم به پسرت آموختم و ديگر چيزى ندارم كه به او بياموزم و تو بايد براى فرزندت استاد ديگر انتخاب نمائى تا اين‌كه حكمت بشرى و الهى را به او بياموزد و وى را با اسرار بزرگ علم آشنا كند . پدرم بمناسبت اينكه دوره تحصيل من در مدرسه شيخ شمس الدين بپايان رسيده بود يك اسب و يك ماديان به شيخ شمس الدين داد و چند روز بعد من به مدرسه ( عبد إله قطب ) منتقل گرديدم . عبد إله قطب مردى بود عارف و دانشمند و بسيار پرهيزكار و عده‌اى از پسران اشراف شهر در مدرسه او درس ميخواندند . بايد بگويم كه من با سرعت رشد ميكردم و زيبا مىشدم و هر سال كه ميگذشت زيبائى من افزون ميگرديد و در چهارده سالگى بطورى كه ديگران مىگفتند من يكى از جوانان زيباى ماوراء النهر بودم . در بين جوانانى كه در مدرسه ( عبد إله قطب ) تحصيل ميكردند يك جوان بود بنام ( يولاش ) و از تركهاى شرق ماوراء النهر بشمار ميآمد . من متوجه شده بودم تركهائى كه در مشرق ماوراء - النهر زندگى ميكنند و بعضى از آنها ساكن شهر ما هستند افرادى غير عادى ميباشند و بعد از اين‌كه يولاش وارد مدرسه ( عبد الله قطب ) شد . اين موضوع بيشتر بر من معلوم گرديد زيرا وقتى ساعات درس بپايان ميرسيد و ما از مدرسه خارج ميشديم آن جوان خود را به من ميرسانيد و چيزهائى به من مىگفت كه من شرم دارم تكرار كنم . من ميدانستم كه در ( ياساى ) جد من ( چنگيز ) مجازات كسى كه در صدد برآيد مبادرت بكارى كه ( يولاش ) ميگفت بكند اعدام است و مىبايد سر از بدنش جدا نمايند . ( توضيح - تيمور لنگ از نسل چنگيز نبود و براى ؟ ؟ خود را از نژاد چنگيز معرفى ميكرد . و ( ياسا ) هم عبارت بود از قانونى كه ( چنگيز ) وضع كرد و بعد از مرگش قانون اساسى ممالكى شد كه فرزندانش اداره مىكردند - مترجم ) من چند بار به ( يولاش ) گفتم كه آن اظهارات را نكند و بداند مجازات كسى كه مبادرت به عمل موردنظر او بنمايد قتل است . اما طورى ( يولاش ) جسور بود كه بعضى از محصلين كه با ما در يك مدرسه درس خوانده بودند ، دانستند كه منظور وى چيست و به نظر تحقير مرا مينگريستند . يك روز بعد از خروج از مدرسه ( يولاش ) از ديگران جدا شد و خود را به من رسانيد . وى ميدانست كه من براى سوارى و تيراندازى و پرتاب نيزه بصحرا ميروم و چون بزرگ شده بودم مشق شمشيربازى هم ميكردم . كنار مرتعى كه ايلخىها در آن مىچريد انبارى بود كه من وسائل كار خود را در آنجا ميگذاشتم و پس از اين‌كه به آنجا رسيدم كمان را برداشتم و تركش را بكمر بستم و خواستم به طرف ايلخى بروم تا اينكه سوار يكى از اسب‌ها شوم و در حال تاخت تيراندازى نمايم و قيقاج بزنم .