مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )

4

منم تيمور جهانگشا ( فارسى )

چون پدرم ( ترقائى ) مىگفت ما از خانواده‌اى هستيم كه پدرانمان ، همه مردان سلحشور و نيرومند بوده‌اند و من بايد از طفوليت با فنون سلحشورى آشنا شوم . در اطراف ( كش ) مراتع بزرك وجود داشت و در آن مراتع گله‌هاى اسب و ماديان مىچريدند و ما يك گله كوچك ، اسب و ماديان داشتيم و من بعد از خروج از مدرسه بمرتع ميرفتم تا سوارى كنم فقط روزهاى اول من كه هنوز طفل بودم يك نفر با من بمرتع ميآمد و به من ميآموخت كه چگونه سوار اسب‌هاى نيمه وحشى ايلخى بشوم . او به من آموخت كه نبايد از عقب باسب نيمه وحشى ايلخى نزديك شد زيرا جفتك مياندازد و نبايد از جلو به او نزديك شد زيرا گاز ميگيرد . بلكه بايد از طرف راست يا از طرف چپ باسب ايلخى نزديك گرديد و يك مرتبه با دست چپ ، يا دست راست ، يالش را گرفت . همين‌كه يال اسب گرفته شد آن حيوان به حركت درميآيد . با حد اعلاى سرعت به راه ميافتد تا شخصى را كه قصد دارد سوارش شود به زمين بزند . شخصى كه طرز سوار شدن بر اسب نيمه وحشى را به من ميآموخت مىگفت تو درحالىكه اسب با حد اعلاى سرعت به حركت درميآيد بايد سوارش شوى و براى اينكه بتوانى خود را به پشت اسب برسانى نبايد يالش را رها نمائى و اگر يال اسب را رها كنى بشدت زمين خواهى خورد يا زير پاى اسب خواهى رفت ولى همين‌كه بر پشت اسب قرار گرفتى دو زانوى خود را به دو پهلوى حيوان فشار بده كه بتوانى تعادل خود را حفظ نمائى و يال اسب را رها كن و بگذار هر قدر ميخواهد بدود و اسب همين قدر كه حس كرد نميتواند تو را به زمين بزند آرام خواهد گرفت . هر دفعه كه من ميخواستم سوار يك اسب نيمه وحشى ايلخى بشوم . با مقاومت شديد آن حيوان مواجه ميشدم و پس از اينكه بر پشتش قرار ميگرفتم آن جانور با سرعت به راه ميافتاد و بعد از اينكه مسافتى را مىپيمود ، توقف مىنمود و آنگاه جفتك ميانداخت كه مرا به زمين بيندازد يا اينكه روى دو پا ميايستاد و دو دست را بلند ميكرد تا من از عقب سقوط كنم . ولى عاقبت من غلبه ميكردم و اسب آرام ميشد . كار من در مرتع فقط اسب‌سوارى نبود بلكه تيراندازى هم ميكردم ابتدا به طرف نشانه‌هاى ثابت تيراندازى مينمودم و بعد از اين‌كه با كمك مربى در تيراندازى قدرى مهارت پيدا كردم سوار بر اسب ميشدم تا اينكه در حال تاخت تيراندازى كنم ، من ميتوانستم در حال تاخت بسوى هدف‌هائى كه در جلو و عقب و طرف راست و چپ من بود تيراندازى نمايم ولى چون بازوى من هنوز ضعيف بود تيرهايم سرعت نداشت و برد تير از فاصله‌اى محدود تجاوز نميكرد مربى من مىگفت تو هنوز طفل هستى و بعد از اين‌كه بزرگ شدى نيرومند خواهى گرديد و بازوانت قوى خواهد شد و مچ دست تو نيز قوت خواهد گرفت و آنوقت مىتوانى تير را بمسافت بعيد پرتاب كنى . بارى آن روز ، مانند روزهاى ديگر ، بعد از ظهر بصحرا رفتم و تا غروب مشغول سوارى و تيراندازى و پرتاب نيزه بودم و غروب به منزل مراجعت كردم و بعد از اداى نماز و صرف غذاى شب خوابيدم . صبح روز بعد وقتى بمدرسه ، رفتم ، استاد ، از من پرسيد آيا ميتوانى سوره ( ياسين ) را بجوانى يا نه ؟ گفتم من سورهء ( ياسين ) را حفظ كرده‌ام و آنگاه تمام سوره را از آغاز تا پايان براى شيخ شمس الدين خواندم و او براى مرتبه دوم سه بار با صداى بلند گفت احسنت . احسنت احسنت . طورى من در تحصيل پيشرفت حاصل كردم كه بعد از سه سال كه در مدرسه شيخ شمس الدين تحصيل